|
بار دیگرشهری که دوست می داشتم/نادر ابراهیمی/انتشارات روزبهان/12500ریال . + نوشته شده در 87/04/22 توسط غريب در پيراهن
نيمه شب بود و غمي تازه نفس همه گل بود، ولي روح نداشت شمع خاموش شد از تندي باد "فريدون مشيري/برداشت از دفتر" تشنه ي آوار + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
غير قابل چاپ (مجموعه داستان همراه با چند نقد و نظر)، سيد مهدي شجاعي، انتشارات كتاب نيستان اين كتاب شامل نه داستان كوتاه است. من براي معرفي اين كتاب از خود كتاب استفاده كرده ام. قسمتي از نظراتي كه در انتهاي كتاب راجع به اين داستان ها بعد از انتشار كتاب بيان شده . ايليا نبي نژاد در مجموع اين 9 داستان 2 نگاه به زن و مرد مطرح مي شود: نگاه ويژه اي به زن كه او محور اصلي و اساسي عاطفي در خانواده است و كمرنگ شدن اين بعد شخصيت او، بنيان خانواده را دچار تزلزل مي كند و تذكر به شخصيت و جايگاه متعالي او در خانه. و نگاه ويژه اي به مرد، كه تا مرد فاسدي نباشد، زن فاسدي هم نخواهد بود. در بقيه ي داستان ها، مفاهيم كلي تر و تنها مصاديق زن يا مرد انتخاب شده اند. در پايان مي توان گفت شجاعي با غير قابل چاپ يكي از جنجال برانگيزترين و زيباترين مجموعه داستان ها ي كوتاه خود را به مخاطبش هديه كرد.... شقايق قندهاري نگراني جدي و دغدغه ي عميق شجاعي در بيان ناهنجاري ها و معضلات مبتلا به جامعه ي معاصر در بيشتر داستان هاي "غير قابل چاپ" نمايان است. او با نگاهي دقيق ، ظريف، بسيار تيزبين و حساس توام با لحني جسورانه و قاطع كه در برخي از داستان ها (مانند داستان"چشم در برابر چشم" و"من به يك ليلي محتاجم" )بسيار تلخ هم مي شود هر بار يكي از ناهنجاري ها را با جزئيات لازم و حتي طرح عواقب ناگزير آن، به تصوير مي كشد و در اين ميان تك به تك افراد، اوضاع حاكم بر نظام جامعه، فرهنگ و سطح بينش مردم و دردهاي عميق و تكان دهنده ي آشكار و نهان آنها را در بوته ي نقد مي كشد و مخاطب را دچار چالشي سخت مي كند... + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن
چاره چيست؟ اين رسم در آفرينش هست كه پدران اگر انگور ترش بخورند دندان فرزندان كند مي شود، اما... اين رسم هم هست كه آدمي امروز تمامي ديروز خود را به فراموشي مي سپرد و از ياد مي برد. تصور اغلب ما اين است كه ما اينجايي هستيم، براي اينجا آفريده شده ايم و هر چه هست همين جاست. چه كسي يادش هست آن روزها را كه ما ملك بوديم و فردوس برين جايمان بود؟ و ... بعد به خطايي مستاجر اين خراب آباد شديم. آري، گذشت زمان، نسيان مي آورد و فراموشي خصيصه آدمي است. اين هفدهم دي داغي بود بر دل نجابت. قلب حيا خون شد وقتي كه اين روز خود نمايي كرد. افغان عفاف برخاست وقتي كه اين روز در تقويم نشست. ما بي حجاب نبوديم. نجابت، پوست تنمان شده بود و عفاف، همسايه ي ديوار به ديوار دلمان بود. حيا، درخت ريشه دار حياتمان بود كه هر چه شاخه هاي آن را مي بريدند، بارورتر و تنومندتر مي شد. يك روز به زور، برخي مادران ما را به نمايش بردند و از آنها بازي خواستند. وقتي نمايش تمام شد بازيگران يادشان رفت از نقش بيرون بيايند، يادشان رفت ماسك ها و نقاب هاي تحميلي را بردارند، و بعد، فرزندانشان خيال كردند كه هر چه هست طبيعي است، همان بايد باشد. و اين شد كه حجاب فطري و طبيعي دختران و زنان ما بود، اضافي و تحميلي و غير طبيعي جلوه كرد و بي حجابي كه منافات داشت با فطرت و طبيعت عفاف آساي دختران و زنان، طبيعي تلقي شد. و ما هنوز گرفتار اين مصيبتيم كه دست هايي از درون و بيرون مرزها، زنانمان را به نمايش مي خوانند... ما اكنون نيازمند كندن نقاب ها ي دروغين و باز گشت به اصل پاك و بي آلايش خويشتنيم. صميمانه با جوانان وطنم، سيد مهدي شجاعي،انتشارات كتاب نيستان + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن
عمر را پايان رسيد و يارم از در درنيامد
امام + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن
سلام بر عزيزترينم + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن
" طوفاني ديگر در راه است" اثر سيد مهدي شجاعي...انتشارات: كتاب نيستان خيليا پيشنهاد خوندن اين كتاب رو به من داده بودن اما نمي دونم چرا دير بهش عمل كردم. اما تو اين دو- سه روزه كه موفق شدم بخونمش ناراحتم كه چرا زودتر نخوندمش. با خوندن اين كتاب طوفاني در درون انسان ايجاد مي شه بسيار دوست داشتني... به همراه آرامشي كه تو اين دنياي شلوغ كمتر پيدا ميشه. يه طغيان... يه بغض... يه آرامش. اين كتاب يه دايره المعارف كامله از حرفايي كه قابل تامل و تفكر ... يه كتاب پر از حرفاي بي نهايت زيبا. كاش مي تونستم اين كتاب رو بهمتون هديه بدم ... + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
"يك عاشقانه ي آرام"...نادر ابراهيمي (عسل: يكي از شخصيت هاي داستان) "مناجات".... سيد مهدي شجاعي . . ... عسل بانوي من! روزگاري ست_ چه بد!_ كه ديگر كلام عاشقانه، دليل عشق نيست، و آواز عاشقانه خواندن، دليل عاشق بودن... *** اي معشوق ازلي! عموم آدميان علي الخصوص مدعيان عاشقي، در مقوله ي عشق عوامند. الفباي سختِ دوست داشتن را به ما بياموز! . . ...خلوص، حاليا قصه يي ست فرسوده؛ و عشق را تنها_ شايد_ طبيباني هرزه در دكان هايشان، به شنيع ترين شكل ممكن، تجربه كنند.... *** خدايا! اگر خلايق به حلال تو قناعت مي كردند، شياطين را اين چنين چيره خويش نمي يافتند. به غناي ما در حلالت بازار شيطان را كساد كن. خدايا! شيطان و نفس به هم دست داده اند تا بندگان خوب تو را زمين بزنند. بي مساعدت تو مقاومت ممكن نيست. . . ... عسل! نامه هاي عاشقانه ي پر شور نوشتن، از متداولترين بازي هاي مبتذل عصر ما شده است؛ چرا كه عشق را محك نمي توان زد، و هيچ معياري در كار نيست. عشق، آنگاه كه به واژه تبديل شد، و به نگاه، و به آواز، و به نامه، و به اشك، و به شعر، و در بسته بندي هاي كاملا متشابه به مشتريان تشنه، عرضه شد، در هر بازار غير مسقفي هم مي توان آن را خريد و به معشوق، هديه كرد؛ و همين عشق را تحقير كرده است. عزيز من! توليد انبوه، راه را، مدتهاست كه بر نامكرر بودن عشق بسته است... *** خدايا! به ما آداب عاشقي بياموز و اصول عشقبازي و راه و رسم كرشمه شناسي. . . اي عزيز! آن چنان غريق درياي غربتمان مكن كه به سمت هر خاشاك عاطفه اي دست نياز دراز كنيم. پناه بر تو از تنهايي و غربت و بي كسي. . خدايا! آنقدر تعابير دوست داشتن، براي غير تو مستعمل شده كه نمي دانم با كدام واژه بگويم: دوستت دارم + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن
يك پيشنهاد كتابهايي كه در اين يكي دو هفته خوندم: رمانی با نام "جین اير" نوشته ي "شار لوت برونته"....موضوع: يك داستان تقریباً رمانتيك... داستان دختري كه پدر و مادر خود رو از دست داده و پیش خانواده ي دايي خود زندگي مي كنه و... ....براي سرگرمی كتاب بدي نبود البته نکات مثبتی هم اين داستان داشت. رماني با نام" بلندي هاي بادگير"( عشق هرگز نمي ميرد) نوشته ي" اميلي برونته"...موضوع: مثلا رمانتيك... تعدادي انسان كه دچار عدم تعادل روحي هستند دور هم جمع شدند و يك داستاني رو كه خيلي هم جذاب و پر معنا نيست شكل دادند... كتابي با عنوان " خاك هاي نرم كوشك" تاليف: "سعید عاكف"... ناشر: انتشارات ملك اعظم.... خاطرات خانواده و همرزمان شهيد عبدالحسين برونسي... به همه ي دوستان چه علاقه مند به جبهه و دفاع مقدس و چه غير علاقه مند به اين موضوعات پيشنهاد مي كنم اين كتاب رو حتمـــــــــــا بخونيد...( قابل توجه دوستان اين كتاب به چاپ سي و سوم رسيده و تيراژ اون تا اسفند 1386 ، 128000 نسخه بوده) كتابي با عنوان:" از،به" نوشته ي "رضا اميرخاني"...اين كتاب يكسري نامه است كه بين افراد مختلف رد و بدل شده (عنوان كتاب هم به همين معناست) و محوریت نامه ها يك خلبان جانباز هست.... نوع نگارش به نظر من بسيار دلچسبه و همچنين موضوع نامه ها ....اين كتاب رو هم حتما بخونيد وقت چنداني ازتون نمي گيره. كتابي با عنوان" امام در عینیت جامعه" نوشته ي "محمد رضا حكيمي"...موضوع اين كتاب كه خيلي هم كم حجم اما بسيار پر باره در مورد 250 سال امامت امامان شيعه است و... هنوز كتاب رو تموم نكردم ...اما كتاب بسيار بسيار روان و ساده اي است از لحاظ نگارش و پر از اطلاعات جالب تاريخي... حتما و حتما اگر تونستيد بخونيدش. و.... خوشحال ميشم نظر دوستان رو هم راجع به اين كتابها بدونم. + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن
گفت دانایی که: گرگی خیره سر، هست پنهان در نهاد هر بشر! لاجرم جاری ست پیکاری سترگ روز و شب، ما بین این انسان و گرگ زور و بازو چاره ی این گرگ نیست صاحب اندیشه داند چاره چیست ای بسا انسان رنجوری پریش سخت پیچیده گلوی گرگ خویش وی بسا زور آفرین مرد دلیر هست در چنگال گرگ خود اسیر * هر که گرگش را در اندازد به خاک رفته رفته می شود انسان پاک و آن که از گرگش خورد هر دم شکست گرچه انسان می نماید، گرگ هست! و آنکه با گرگش مدارا می کند، خلق و خوی گرگ پیدا می کند. * وای اگر این گرگ گردد با تو پیر روز پیری، گر که باشی همچو شیر ناتوانی در مصاف گرگ پیر * مردمان گر یکدگر را می درند گرگ ها شان رهنما و رهبرند این که انسان هست این سان دردمند گرگ ها فرمانروائی می کنند، وآن ستمکاران که با هم محرم اند گرگ هاشان آشنایان هم اند گرگ ها همراه و انسان ها غریب با که باید گفت این حال عجیب؟... فریدون مشیری/ از کتاب زیبای جاودانه... از دیار آشتی + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن
ماهی کوچک دچار آبی بیکران بود.آرزوهایش همه این بود که روزی به دریا برسد.و هزار و یک گره آن را باز کند و چه سخت است وقتی که ماهی کوچک عاشق شود. عاشق دریای بزرگ. ماهی همیشه و همه جا دنبال دریا می گشت، اما پیدایش نمی کرد.هر روز و هر شب می رفت، اما به دریا نمی رسید. کجا بود این دریای مرموز گمشده ی پنهان که هر چه بیشتر می گشت، گم تر می شد و هر چه می رفت دورتر. ماهی مدام می گریست، از دوری و از دلتنگی. و در اشک و دلتنگی اش غوطه می خورد. همیشه با خود می گفت: " اینجا سرزمین اشک ها ست. اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند، چون هیچ وقت دریا را ندیده اند، و فکر می کرد شاید جایی دور از این قطره های شور حزن انگیز دریا منتظر است." ماهی یک عمر گریست و در اشک های خود غرق شد و مرد، اما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بود که عمری در آن غوطه می خورد. *** قصه که به اینجا رسید آدم گفت:" ماهی در آب بود و نمی دانست، شاید آدمی هم با خداست و نمی داند. و شاید آن دوری که عمری از آن دم می زدیم، تنها یک اشتباه باشد." آن وقت لبخند زد. خوشبختی در از راه رسید و بهشت همان دم برپا شد. _________________________________________ " بال هایت را کجا جا گذاشتی؟"، عرفان نظر آهاری، نشر افق + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن
در آیه ی ششم سوره ی حجرات سفارش می کند که اگر فاسقی برای شما خبر مهمی آورد، تحقیق و بررسی کنید. در اینجا باید بدانیم فاسق کیست و راه های تشخیص خبر دروغ از خبر راست کدام است؟ فسق در لغت به معنای جدا شدن و خارج شدن از راه مستقیم گفته می شود. این کلمه در برابر عدالت بکار می رود و فاسق به کسی گفته می گویند که مرتکب گناه کبیره شده و توبه نکند. فسق در قالب های گوناگون و موارد مختلف، پنجاه و چهار بار در قرآن آمده است از جمله: 1. گاهی در مورد انحرافات فکری و عقیدتی بکار می رود، چنانکه به فرعون و قوم او گفته شده است. نمل 12 2. گاهی به افراد چند چهره و منافق فاسق گفته می شود. توبه 67 3. گاهی در مورد آزار دهندگان به انبیا و سر کشان از دستورات آنان بکار میرود.( در قرآن به بنی اسرائیل که فرمان حضرت موسی (ع) را انجام نمی دادند و حضرت را زجر می دادند گفته شده است) مائده. 24-26 4. گاهی به کسانی که طبق قانون الهی داوری و قضاوت نمی کنند، فاسق گفته شده است.مائده 47 5. گاهی به حیله گران فاسق گویند.اعراف163 6. گاهی به کسانی که وظیفه ی مهم امر به معروف و نهی از منکر را رها می کنند گفته می شود. اعراف165 7. گاهی به کسانی که خانه ، تجارت ، فامیل و مادیات را بر جهاد در راه خدا ترجیح می دهند، فاسق گفته می شود.توبه 23 8. گاهی به انحرافات جنسی و شهوت رانی های ناروا گفته می شود.(قرآن به قوم لوط که گناه لواط را در مجالس علنی و بی پروا انجام می دادند، لقب فاسق داده است) عنکبوت 34 9. گاهی به بهره گیری از غذاهای حرام فسق گفته می شود.مائده 3 10. گاهی به تهمت زدن به زنان پاکدامن گفته شده است.نور 4 11. و... + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن
چهار مصداق روشن جاهلیت در قرآن کریم عبارت است: 1. پیروی از حکم و حکومت ناحق، رفتار خلاف قانون الهی و مبتنی بر هوا و هوس و روی گرداندن از دستور های الهی، که مورد نهی قرار گرفته است.( أَفَحُكْمَ الْجَاهِلِيَّةِ... آيا خواستار حكم جاهليتاند...) مائده (50) 1. بی توجهی به وعده و وعیدهای خداوند و بداندیشی درباره ی افعال الهی، که درباره گروهی از یاران پیامبر است که با اکره و نفاق، در جنگ احد شرکت کرده اند. (...يَظُنُّونَ بِاللّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِيَّةِ... در باره خدا گمانهاى ناروا همچون گمانهاى [دوران] جاهليت مىبردند...)آل عمران(154) 1. بی پروایی زنان در جامعه و نمایاندن زیور و آرایش های زنانه، که در هشدار به زنان پیامبر(ص) و جلوه گری آنان است (...وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى... مانند روزگار جاهليت قديم زينتهاى خود را آشكار مكنيد...)(احزاب (33) 1. تاکید بر خواسته های نابجا، تعصب درباره ی آگاهی های ناچیز و جانبداری بی دلیل از عقاید و اندیشه ها. (...فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ... در دلهاى خود تعصب [آن هم] تعصب جاهليت ورزيدند...) فتح (26) " سخنان امام علی در یکی از خطبه ها: هرگز مباد که شما نیز چونان جفا پیشگان جاهلیت باشید که نه در دین ژرف نگر بودند و نه از خدا اندیشه ای داشتند..." تاریخ تحلیل صدر اسلام.محمد نصیری + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی. صدای ناهموار و ناموزونش، خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید. کلاغ خودش را دوست نداشت. بودنش راهم. کلاغ از کائنات گله داشت. کلاغ فکر می کرد در دایره ی قسمت، نازیبایی تنها سهم اوست. کلاغ غمگین بود و با خودش گفت:" کاش خداوند این لکه ی زشت را از هستی می زدود." پس بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند. خدا گفت:" عزیز من! صدایت ترنمی است که هر گوشی شنونده ی آن نیست. اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم! بخوان فرشته ها منتظرند." ولی کلاغ هیچ نگفت. خدا گفت:"تو سیاهی سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند. و زیباییت را بنویس. اگر تو نباشی، آبی من چیزی کم خواهد داشت. خودت را از آسمانم دریغ نکن." و کلاغ باز خاموش بود. خدا گفت:" بخوان برای من بخوان، این منم که دوستت دارم. سیاهی ات را و خواندنت را." و کلاغ خواند. این بار عاشقانه ترین آوازش را. خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد. ______________________________ بال هایت را کجا جا گذاشتی؟، عرفان نظر آهاری + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
ناكثين و قاسطين و مارقين ( قسمت چهارم) علي گفت توبه به هر حال خوب است" استغفر الله من كل ذنب" ما همواره از هر گناهي استغفار مي كنيم. گفتند اين كافي نيست بلكه بايد اعتراف كني كه" حكميت" گناه بوده و از اين گناه توبه كني. گفت آخر من مسئله تحكيم را به وجود نياوردم، خودتان به وجود مي آوريد و نتيجه اش را نيز ديديد، و از طرفي ديگر چيزي كه در اسلام مشروع است چگونه آنرا گناه قلمداد كنم و گناهي كه مرتكب نشده ام، به آن اعتراف كنم. از اينجا به عنوان يك فرقه ي مذهبي دست به فعاليت زدند. در ابتدا يك فرقه ي ياغي و سركش بودند و به همين جهت " خوارج" ناميده شده اند ولي كم كم براي خود اصول و عقايدي تنظيم كردند و حزبي كه در ابتدا فقط رنگ سياست داشت، تدريجا به صورت يك فرقه مذهبي درآمد و رنگ مذهبي به خود گرفت. خوارج بعدها به عنوان طرفداران يك مذهب، دست به فعاليتهاي تبليغي حادي زدند. كم كم به فكر افتادند كه به خيال خود ريشه مفاسد دنياي اسلام را كشف كنند... ادامه دارد... + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
ناكثين و قاسطين و مارقين ( قسمت سوم) مارقين( خوارج) بحث خود را معطوف مي داريم به دسته ي اخير يعني خوارج. اينها ولو اينكه منقرض شده اند اما تاريخچه اي آموزنده و عبرت انگيز دارند. افكارشان در ميان ساير مسلمين ريشه دوانيده و در نتيجه در تمام طول اين چهارده قرن با اينكه اشخاص و افرادشان و حتي نامشان از ميان رفته است ولي روحشان در كالبد مقدس نماها همواره وجود داشته و دارد و مزاحمي سخت براي پيشرفت اسلام و مسلمين به شمار مي رود. پيدايش خوارج خوارج يعني شورشيان. اين واژه را از "خروج" به معناي سركشي و طغيان گرفته اند. در جنگ صفين در آخرين روزي كه جنگ داشت به نفع علي خاتمه مي يافت، معاويه با مشورت عمرو عاص دست به يك نيرنگ ماهرانه زد.1 ... ... خوارج كه بوجود آورنده ي اين جريان بودند رسوايي حكميت را با چشم ديدند و به اشتباه خود پي بردند. اما نمي فهميدند اشتباه در كجا بود؟ نمي گفتند كه پس از قرار حكيمت، در انتخاب "داور" خطا كرديم كه ابوموسي را حريف عمرو عاص قرار داديم، بلكه مي گفتند اينكه دو نفر انسان را در دين خدا حكم و داور قرار داديم خلاف شرع و كفر بود، حاكم منحصرا خدا است و نه انسان. آمدند پيش علي كه نفهميديم و تن به حكميت داديم، هم تو كافر گشتي و هم ما، ما توبه كرديم تو هم توبه كن. مصيبت تجديد و مضاعف شد... ----------------------------------------------------------- 1.( سياست قرآن بر سر نيزه كردن، پيش آمدن بحث حكميت و قرار دادن عمر و عاص و ابوموسي اشعري به عنوان حكم...براي اطلاع بيشتر رجوع شود به كتاب "جاذبه و دافعه ي علي(ع)" اثر استاد مطهري – پيدايش خوارج ص 114) ادامه دارد... + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
ناكثين و قاسطين و مارقين ( قسمت دوم) اما روح قاسطين روح سياست و تقلب و نفاق بود. آنها مي كوشيدند تا زمام حكومت و زمامداري علي را در هم فرو ريزند و عده اي پيشنهاد كردند با آنها كنار آيد و تا حدودي مطامعشان را تامين كند. او نمي پذيرفت زيرا كه او اهل اين حرفها نبود. او آمده بود كه با ظلم مبارزه كند نه آنكه ظلم را امضا كند. و از طرفي معاويه و تيپ او با اساس حكومت علي مخالف بودند. آنها مي خواستند كه خود مسند خلافت اسلامي را اشغال كنند، و در حقيقت جنگ علي با آنها جنگ با نفاق و دو روئي بود. دسته ي سوم كه مارقين هستند روحشان روح عصبيتهاي ناروا و خشكه مقدس ها و جهالت هاي خطرناك بود. علي نسبت به همه ي اين ها دافعه اي نيرومند و حالتي آشتي ناپذير داشت. ادامه دارد... + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
ناكثين و قاسطين و مارقين ( قسمت اول) علي در دوران خلافتش سه دسته را از خود طرد كرد و با آنان به پيكار برخاست: اصحاب جمل كه خود آنان را ناكثين ناميد و اصحاب صفين كه آنها را قاسطين خواند و اصحاب نهروان يعني خوارج كه خود آنها را مارقين مي خواند. " پس چون به امر خلافت قيام كردم، طائفه اي نقض بيعت كردند، جمعيتي از دين بيرون رفتند، جمعيتي از اول سركشي و طغيان كردند. " ناكثين از لحاظ روحيه پول پرستان بودند، صاحبان مطامع و طرفدارتبعيض. سخنان او درباره ي عدل و مساوات بيشتر متوجه اين جمعيت است. ادامه دارد... + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
جعبه اي از لبخند با توام، با تو، خدا يك كمي معجزه كن چندتا دوست برايم بفرست پاكتي از كلمه جعبه اي از لبخند نامه اي هم بفرست * كوچه هاي دل من باز خلوت شده است قبل از اينكه برسم دوستي را بردند يك نفر گفت به من باز دير آمده اي دوست قسمت شده است * با توام، با تو، خدا يك دل قلابي يك دل خيلي بد چقدر مي ارزد؟ من كه هر جا رفتم جار زدم: شده اين قلب حراج بدويد يك دل مجاني قيمتش يك لبخند به همين ارزاني * هيچ وقت اما هيچ كس قلب مرا قرض نكرد هيچ كس دل نخريد * با توام، با تو، خدا پس بيا، اين دل من، مال خودت من كه ديگر رفتم اما ببر اين دل را دنبال خودت عرفان نظر آهاري( از كتاب: چاي با طعم خدا) + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
وهابيت شماره ي 8 وهابيون در سال 1216 هجري قمري به كربلا و نجف حمله كرده و مراقد اين دو شهر را ويران كردند. آنها همچنين عده زيادي از شيعيان را قتل عام كردند. در حمله عبدالعزيز به شهرهاي حجاز در سال 1344 هجري قمري، وهابيون تمامي مشاهد، مزارها و گنبد ها را با خاك يكسان كردند كه از جمله آنها مي توان به گنبد عبدالله بن عباس در طايف،قبه هاي عبدالمطلب، ابوطالب، خديجه كبري وهمچنين خانه محل تولد پيامبر (صلي الله عليه آله و سلم)، محل تولد حضرت زهرا(س) در مكه و قبر منسوب به حوا در جده را اشاره كرد. كشتارها و ويراني هايي كه وهابيون در سرزمين هاي اسلامي به ويژه مكه و مدينه مرتكب شدند و بر تعصب و كشاكش هاي فرقه اي ميان مسلمانان افزودند. و از همه بالاتر خراب كردن معابر و معابد و آثار تاريخي مسلمين گذشته از اين كه از لحاظ ديني آنان را بدنام جلوه داد، از لحاظ فني و هنري نيز برچسب"ونداليسم" يعني پيروي از اصل تخريب آثار ذوقي را بر بدنامي آنان افزود. وهابيون پس از قدرت گرفتن در عربستان سعودي تلاش هاي فراواني كردند تا آيين و انديشه هاي خويش را به ديگر كشورها و شهرهاي اسلامي توسعه دهند. تلاش وهابيون در ايام حج به منظور و ترويج عقايد و افكار خود باعث شد اين انديشه به صورت محدود به ديگر كشورها نيز صادر شود و علمايي مانند ابوبكر جابر الجزايري، ابن الباز، عبدالرحمان الطحان، الفوزان، العثمن والالباني ظهور يابند. در دوران معاصر نيز مذهب سلفيه وهابي از طرف علما و دانشمندان اسلامي مثل محمد عبده و اقبال توجه زيادي نشان داده شد. هند، پاكسان، مصر، امارات، سوريه، كويت، عراق، يمن، سودان، قطر و فيليپين كشورهايي هستند كه انديشه هاي سلفيه وهابي در اين كشورها راه يافت . از مهمترين كشورهايي كه سلفيه وهابي در آن نفوذ فراواني يافت الجزاير است. و اين روزنه اي كوچك بود براي شناخت انديشه هاي وهابيون + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن
.وهابيت شماره ي 7 مساله ي توحيد بيش از همه فكر محمد بن عبد الوهاب را به خود مشغول كرده بود. به نظر او اساس توحيد اعتقاد به اين است كه خداي يگانه آفريدگار اين عالم است و بر آن چيره است و قوانين آن را وضع كرده، قوانيني كه جهان ما بر پايه ي آن مي چرخد و در ميان آفريدگان كسي يا چيزي نيست كه در كار آفرينش و فرمان راندن بر ان با او شريك باشد و او را در اداره امور عالم به چيزي يا كسي نيازمند نيست. سود و زيان بندگان همه از اوست. محمد بن عبد الوهاب مي گفت" خداي تعالي به تنهايي شارع عقايد است و اوست كه حلال و حرام را بيان مي كند." محمد بن عبد الوهاب و همفكران او معتقدند ضعف مسلمانان و سقوط عظمت ايشان سببي جز فساد عقيده ندارد. نهضت وهابيه هرچند در آغاز به نام اصلاح و پيراستن اسلام بدعت گمراهان و بازگردانيدن آن به شيوه سلف صالح آغاز شد اما در عمل خود به صورت يكي از موانع رشد و پويايي و پيشرفت انديشه مسلمانان درآمد چنان كه پيروان اين نهضت تا اين اواخر در شمار بي خبرترين و وامانده ترين ملت ها ي مسلمان بودند. ادامه دارد...بالا منتظر قسمت آخر باشيد... + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن
.وهابيت شماره ي 6 جنبش وهابيت زعيم و پيشوايايي اين نهضت كه اعراب آن را وهابيت و فارسيان آن را وهابي گري ناميده اند محمد ابن عبدالوهاب مجدي نام دارد. نام وهابيت توسط مخالفان به آنها داده شده و ميان اروپاييان نيز با همين نام مشهور شده اند، پيروان خود را " الموحدون" و مذهب يا طريقه خود را " محمديت" ناميده اند. اين گروه خود را سني و پيرو مذهب احمد بن حنبل مروزي مي دانند. طريقه وهابيه 1. هرچيزي كه به جز خداي تعالي مورد عبادت قرار گيرد خطاست و هر كسي كه اين قبيل چيزها را عبادت كند سزاوار مرگ است. 2. ذكر نام پيامبر، ولي، يا فرشته اي در نماز شرك است. 3. اگر غير از خدا كسي شفاعت جويند كفر است. 4. هر كسي براي روا گشتن حاجات خود از غير خدا ياري بخواهد كافر است. 5. علمي كه مبتني بر قرآن مجيد، سنت پيامبر اكرم و استنباط هاي ضروري عقل نباشد، كفر است. 6. افكار قدر( قدرت داشتن انسان براي انجام كارهاي در همه افعال به معني الحاد و بدعت است.) 7. تفسير قرآن بر پايه تاويل كفر است. ادامه دارد... + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن
وهابيت شماره ي 4 افكار سلفيه به وسيله ي مجله "المنار: محمد رشيد رضا يكي از سلفيان بزرگ" در ميان متجددان مسلمان در همه اقطار اسلامي منتشر شد و از مراكش تا جاوه طرف داراني يافت. در هند مخصوصا جماعتي راكه به عنوان "فرائضي" مشهوراند نيز به عنوان سلفيه خوانده مي شوند. شك نيست كه مصلحان قصدشان از اين دعوت در آغاز اصلاح ديني بوده، ولي بررسي رشيدهاي اين نهضت نشان مي دهد كه دلائلي كه از سوي پيشگامان آن ارائه مي شود بيشتر اجتماعي و فرهنگي و به ويژه سياسي است تا اخلاقي و روحاني اشاره مداوم به اوايل اسلام يكي از خصوصيات عمده نهضت سلفيه است و از همين جاست كه پژوهشگران، اصلاح گران سلفيه را گاه متهم به " اعتياد به گذشته" كرده اند. نظرگاه سلفيه را در امور زير مي توان خلاصه كرد: 1. قرآن 2. حديث 3. رد تقليد 4. مفهوم جديدي از اجتهاد و اجماع و تمايز ضروري ميان مبادات و عادات. ادامه دارد... + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن
وهابيت شماره ي 5 وهابيت، مروج انديشه هاي سلفي پس از ابن تيميه از جمله كساني كه تلاش كرد عقايد و افكار وي را ترويج كند، محمد بن عبدالوهاب موسس فرقه وهابي بود. شيخ محمد در سال 1115 هجري قمري در شهر عينيه در بلاد نجد متولد شد. وي از كودكي به مطالعه كتاب هاي اسلامي از جمله تفسير و عقايد مي پرداخت. از جمله كتبي كه مورد مطالعه وي قرار گرفت، كتاب هاي ابن تيميه بود. شيخ محمد بسياري از عادات مردم نجد را زشت مي شمرد و وقتي براي انجام حج عازم مكه و سپس مدينه شد در آنجا استغاثه (دادخواهي كردن ، ياري طلبيدن ) به حضرت رسول(صلي الله عليه و اله وسلم) را مشاهده و با آن مخالفت كردو شيخ محمد در سال 1160 به درعيه در نزديكي رياض تبعيد شد و پس از مدتي به توصيه ي همسر امير محمد بن سعود( جد خاندان آل سعود)، حاكم درعيه وي را مورد تفقد قرار داده سپس با وي بيعت كرد تا اولين حكومت مذهبي طبق آيين وهابيت تشكيل شود. ادامه دارد...بالا + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن
وهابيت شماره ي 3 ابن تيميه كه كتاب (منهاج السنه) را در رد كتاب (منهاج الكرامه في اثبات) علامه حلي و رد عقايد شيعه نوشت، بر اين باور است كه ندبه كردن و نوحه گري بر ميت حرام است و حتي وهابيون اين عمل را گناه كبيره مي دانند. ابن تيميه شيعيان را اهل بدعت و ضلالت مي داند و ايجاد ساختمان و بالا بردن غير از حد معمول قبور يا استغاثه و توسل به پيامبر (ص) و شفيع قرار دادن آن حضرت را حرام دانسته و چنين كساني راهمانند بت پرستان مي داند. جنبش هاي سلفيه طريقه سلفيه نوعي تجدد در مذهب حنبلي و وهابي محسوب مي شد و پيروان آن معتقد بودند كه قطع نظر از صنايع و فنون جديد و مسلمين نبايد چيزي از فرنگي ها اخذ و اقتباس كنند. سلفيه در مبارزه با صوفيه و با معتقدان به زيارت مقابر، كه آنها را قبوريان مي خوانند، شباهت و اشتراك عقيده با وهابيه دارند. ادامه دارد... + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن
وهابيت شماره ي 2 از برجسته ترين شخصيت هاي مروج انديشه هاي سلفيه، ابوالعباس احمد بن عبدالحليم حراني معروف به ابن تيميه در قرن هفتم و هشتم هجري است كه عقايد و انديشه هاي وي بعدا بنيان فكري و اعتقادي وهابيون را تشكيل داد. اين تيميه از جمله شخصيت هايي بود كه هنگام بحث با سفسطه به سخناني خارج از موضوع مي پرداخت و كم تر مجال سخن گفتن به طرف مقابل مي داد. لذا براي بحث با او افراد معيني كه بتوانند در برابر وي مقاومت كنند از پيش انتخاب مي شدند. ابن تيميه معتقد بود پاره اي از اعمال كه عموم مسلمانان آنها را جايز يا حتي مستحب مي دانند، شرك و موجب خروج از دين است. وي اعتقاد داشت اگر كسي صرفا به قصد زيارت قبر پيامبر به مدينه سفر كند و هدف اصلي وي از اين سفر مسجد النبي نباشد از شريعت اسلام خارج است و اگر قبر پيامبر يا ديگري را زيارت كند و از او طلب حاجت كند، اين امر حرام و شرك است. وي در كتاب معروف فتاوي الكبري مي نويسد: اگر همسايه مسجد نمازش را در مسجد نخواند و در جماعت حاضر نشود، بايد او را توبه داد و اگر توبه نكر قتلش واجب است. وي همچنين مي نويسد: هر كسي گمان برد نماز و دعا و ذكر در مشاهد، افضل از مساجد است چنين كسي كافر است... ادامه داد... + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن
وهابيت شماره 1
سلفيه چگونه بوجود آمده و چه نظراتي دارند؟ اشاره اي به تاريخچه ي پيدايش سلفيه
سلفيه گروهي از پيروان مذهب احمد بن حنبل هستند كه در قرن چهارم هجري ظهور كردند.اين گروه عقايد خود را منتسب به احمد بن حنبل مي دانند و به اين علت خود را سلفيه ناميده اند، چون مدعي بودند در اعمال، افعال و اعتقادات ديني و مذهبي خود تابع سلف صالح يعني اصحاب پيغمبر و تابعين هستند. در قرن چهارم هجري جدال ها و مناقشات شديدي بين سلفيون و گروه اشاعره و معتزله به وقوع پيوست. آنها در مخالفت با ديگر گروه ها بر اين باور بودند كه عقايد اسلامي را به همان نحوي كه در عصر صحابه و تابعين پيامبر بوده، بايد ترويج كرد.
سلفيه توحيد را اصل اول اسلام مي دانند، اما برخي امور از قبيل توسل، جشن مبعث و ميلاد پيامبر، زيارت قبر پيامبر، بر پا داشتن شعائري در اطراف ضريح و خواندن دعا روبه روي قبور پيامبران يا اولياءخدا را منافي توحيد مي دانند... ادامه دارد + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن
دوستان نااميدم ! دوستان نااميد! آسماني تر ببينيد، آسماني تر شويد از خدا پنهان نمانده ست ،ازشما پنهان مباد چند روزي رفته بودم پاي درس با يزيد گفت :«پيرت كيست ؟» گفتم :«دل - رضي الله عنه-» گفت :«عاشق نيستي » گفتم :«به قرآن مجيد » گفت :«امام اول عقلت ؟» نگفتم بوعلي گفت :« امام اول عشقت ؟» نگفتم بوسعيد گفت :«شرط بندگي ؟» گفتم :«شهادت» گفت :«لا» گفتم :«آخر صبركن » با خنده حرفم را بريد گفت :«لا گفتم ولي پايانش «الاالله » بود» گفتم :«اما آن كه مي بايست ، حرفت راشنيد » آن «شهادت »نيز تنها «اشهد ان لا...»نبود فرق بسيار است بين لفظ «اشهد»با «شهيد» + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
ديشب به يكباره برف باريد "ناظم حكمت" + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
تو چه ساده ای و من ، چه سخت تو پرنده ای و من ، درخت. آسمان همیشه مال توست ابر، زیر بال توست من ، ولی همیشه گیر کرده ام. تو به موقع می رسی و من، سال هاست دیر کرده ام. خوش به حال تو که می پری! راستی چرا دوست قدیمی ات _ درخت را _ با خودت نمی بری؟ ...عرفان نظر آهاري + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
گرم بيايي و بپرسي چه بردي اندر خاك؟ ز خاك نعره برآرم كه آرزوي تورا + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
صدها هزار نفر براي باريدن باران دعا كردند غافل از اينكه، خدا با كودكي است كه چكمه هايش سوراخ است. _____________________________ پانوشت: با اين جمله مجري اخبار 20:30 اخبار رو به پايان برد. + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
در پشت چار چرخه ی فرسو ده ا ی، کسی خطی نوشته بود: « من گشته ام نبود! تو دیگر نگرد، نیست!» این آیه ی ملال در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت چشمم برای این همه سرگشتگی گریست. چون دوست در برار خود می نشاندمش تا عرصه ی بگوی و مگو می کشاندمش: - در جستجوی آب حیاتی؟ در بیکران این ظلمات آیا؟ در آرزوی رحم؟ عدالت؟ دنبال عشق؟ دوست؟......... ما نیز گشته ایم « و آن شیخ با چراغ همی گشت....» آیا تو نیز،- چون او- « انسانت آرزوست؟» گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جست و جوست. پویندگی تمامی معنای زندگی ست. هرگز «نگرد نیست» سزاواز مرد نسیت....... فريدون مشيري + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
اينجا همه هر لحظه مي پرسند: "حالت چطور است؟" اما كسي يكبار از من نپرسيد: "بالت: قيصر امين پور + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیده، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت (توان و قدرت) پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه در آمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت سپاس نعمت حق بجای آوردم. بر بی کفشی صبر کردم مرغ بریان به چشم مردم سیر کمتر از برگ تره بر خوان است وانکه را دستگاه و قوت نیست شلغم پخته مرغ بریان است + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
بنام خدا + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
سلام منم من مرا که می شناسی؟ می شناسی؟ منم لیلا ی خسته خسته از این دنیای هزار رنگ، از مردمان هزار نقش در این دنیای پر هیاهو گم شدم. ختسته ام خسته از گشتن و پیدا نکردن کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگر فریادم را نمی شنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می شنوی؟ می شنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ در کوله ام دیگر برایم هیچ نمانده جز خستگی راه، پای تاول زده و گلویی خشک می بینی؟؟؟؟؟؟؟ می بینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این منم؟ خودم را هم گم کردم. لحظه ای غافل شدم... چشم گشودم... گم شده بودم... سردرگم... گیج... گشتم... گشتم... گشتم رسیدم... گفتند اشتباه آمدی برگرد، سراب بود............ سراب من خسته ام، نای رفتن ندارم ... می بینی؟؟؟؟؟؟ می دانم که می بینی، می شنوی کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم تنگ است تو می دانی چرا؟ من خسته ام، از هزار رنگ و هزار نقش و هزار بازی روزگار پیدایت کردم، اما دوباره گم شدی... من کودکی بیش نیستم... دستم از دستت رها می شود... اولین رنگ مرا مجذوب می کند... بی اختیار به سمتش می رم... اما سرابی بیش نمی یابم... بر می گردم نیستی.... من باز هم گم شدم کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دوباره که یافتمت قول می دهم، مرا دریاب این خسته را این عهد شکسته را دستانم آغوشت را جستجو می کند... + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
مسجد الا قصی مسجد الا قصی اغلب با قبه الصخره اشتباه گرفته می شود، اما این دو کاملا متمایز از یکدیگرند. مسجد الا قصی همان است که خداوند در اولین آیات سوره ی بنی اسرائیل به آن اشاره کرده و نخستین قبله مسلمان و از اهمیت بسیاری برخوردار است. این مسجد در طی قرون متمادی، چندین بار دچار تغییر شکل و ویران شده است. توطئه اسرائیل ظاهرا موضوع اشتباه گرفتن مسجد الاقصی با قبه الصخره، تا حدودی به دلیل نزدیکی این دو بنا و قرار گرفتن شان همراه با برخی ابنیه ی دیگر در مجموعه ی حرم الشریف است. اما به نظر می رسد در ورای این تشابه ساده، مسئله ی مهم تری است. یکی از اساتید دانشگاه چند سال پیش، در نشریه ای عربی چنین بیان داشته است: بین مسجد الاقصی و قبه الصخره سر در گمی قابل توجهی وجود دارد. هر گاه در رسانه های محلی و بین المللی ذکری از مسجد الاقصی به میان می آید، در عوض، عکسی از قبه الصخره نمایش داده می شود. دلیل اصلی این مسئله، عدم اطلاع عموم مردم، هم راستا با توطئه های اسرائیل است. در زمان اقامتم در ایالات متحده نیز کرارا با این مسئله مواجه بودم، تا آن که اطلاع یافتم صهیونیست ها در آمریکا چنین تصاویری را چاپ و منتشر می کنند و گاه با قیمت بسیار اندک و حتی به رایگان در اختیار اعراب و مسلمان آن را به تمام نقاط- دیوار منازل و دفاتر کار- نصب می کنند. همین مسئله موید این است که { دولت} اسرائیل می خواهد تصویر مسجد الاقصی را از اذهان مردم پاک کند تا بتواند آن را تخریب و معبد خود را پنهانی بنا کند. اگر کسی شکایت یا اعتراضی داشته باشد، به طور زنده تصویر قبه الصخره را نشان خواهند داد و اظهار خواهند داشت که اتفاقی نیفتاده است. عجب توطئه ای! هنگامی که از برخی اعراب مسلمان و حتی برخی فلسطینی ها پرسش کردم، دریافتم که آن ها نیز قادر به تمایز بین این دو مکان مقدس نیستند. جای تاسف است که اسرائیلی ها تا چه حد در پیشبرد توطئه شان توفیق داشته اند! + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
تو مرا به نام مي خواني، نامت را نمي دانم. تو به من اشاره مي كني، اشاره نمي توانم. من، براي آن كه چيزي از خود به تو بفهمانم، جز چشمهايم چيزي ندارم. از کتاب: روزگار غریبی ست، نازنین/احمد شاملو/کتاب اول ****************************** ...انسان نیاز دارد که دوست بدارد و او را دوست بدارند ... امام علی (ع) : ناتوان ترین مردم کسی است که از دوست یافتن ناتوان باشد و از آن ناتوان تر آنکه دوستان را از دست بدهد و تنها بماند از کتاب جاذبه و دافعه علی (ع)استاد مرتضی مطهری ******** باشد و صمیمیتشان هر قدر هم که باشد باز در حضور هم خیلی چیزها را با سکوت می گذرانند و اصولا هر چه صمیمیت بیشتر می شود سکوت بیشتر می شود یعنی وقتی صمیمیت و نزدیکی زیاد باشد نگاه ها و حرکات جای کلمات را می گیرند و احتیاجی به حرف زدن دیده نمی شود، روی این اصل میان دو دوست خیلی چیزها یعنی بیشتر چیزها به سکوت گذرانده می شود. ..(نامه به علی اصغر خبره زاده سه شنبه 12 اسفند 1328) از کتاب نامه های جلال آل احمد به کوشش علی دهباشی ******************************** پی نوشت: تو کتابایی که تو این هفته خوندم مطالب مشترکی دیدم که دیدم بد نیست اگه بنویسمشون البته تو کتاب(در خدمت و خیانت روشنفکران /جلال آل احمد)که تازه شروع کردم به خوندنش مطلبی در مورد دوستی ندیدم + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
همه ی ما تشنه ی محبت هستیم. مهر بدهیم و مهر دریافت کنیم. با این حال همه بیمناکیم، سخت بیمناک. بیم آن داریم که دست یاری دراز کنیم به سوی یکدیگر و دستمان را پس زنند، یا آن که خودخواه جلوه کنیم و به همین روی دریغ می داریم مهری را که باید نشان دهیم. بر لبهایمان قفل می زنیم تا کلامی مرهم بخش بر زبان نیاوریم و چون رنج دیده ای را می بینیم به سوی دیگر می نگریم یا اموال خود را سخت در آغوش می فشاریم از باب حفاظت و پوسته ی ضخیم تر بر روی آن می کشیم تا در برابر اسیب مقاوم تر شود، چون حیوانات که غریزشان به آنان حکم می کند که برای بقا باید بجنگند، به روی یکدیگر چنگ و دندان نشان می دهیم اما ما آن حیوانات نیستیم که باید یکدیگر را نابود کنیم تا زنده بمانیم... ماری جوری هلمز از کتاب : گفتگوی یک زن با خدا A Womans Conversations With GOD **************************** پی نوشت: کتاب جالبیه پیشنهاد می کنم بخونید + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
پاييز هيچ حرف تازه اي برا ي گفتن ندارد با اين همه از منبر باد بالا كه مي رود درخت ها چه زود به گريه مي افتند حافظ موسوي + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
خدايا جزتو آيا مهرباني هست؟ + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
چه انتظار عجيبي ------------------------------ ما منتظر نيستم اين تو هستي كه منتظري منتظر ... + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
مرا صدا بزن، صدايت آرامم ميکند. + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
خدايا! هدايتم كن!زيرا مي دانم كه گمراهي چه بلاي خطراناكي است. خدايا! هدايتم كن!كه ظلم نكنم، زيرا مي دانم ظلم چه گناه نابخشودني است. خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است. خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانه اي است. خدايا!ارشادم كن كه بي انصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد. خدايا!راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بي احترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است. خدايا! مرا از بلاي غرور و خود خواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم. خدايا!پستي دنيا و ناپايداري را هميشه در نظرم جلوه گرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند. خدايا!من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم،پركاهي در مقابل طوفانها هستم، به من ديده اي عبرت بيم ده، تا ناچيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و بدرستي تسبيح كنم. خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالت سوگند مي دهم كه مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار ندهي. خدايا! مي خواهم فقيري بي نياز باشم، تا در غوغاي كشمكشهاي پوچ مدفون نشوم. خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد مي سوزد، قلبم مي جوشد، احساسم شعله مي كشد، و بند بند وجودم از شدت درد صيحه مي زند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش. خسته شده ام، پير شده ام، دلشكسته ام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم، احساس مي كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع مي كنم و مي خواهم فقط با خداي خود تنها باشم. خدايا! به سوي تو مي آيم، از عالم و عالميان مي گريزم،تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده. برداشت از كتاب بينش و نيايش + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
سوريه است ،مجلس سوگواري شريعتي ، علي شريعتي! تابوت دکتر علي شريعتي در ميان است و همه جمعند. از امام موسي صدر و خواهر زاده اش ،صادق طباطبايي تا دکتر مفتح و خانواده شريعتي و سايرين. کمي آن طرفتر مصطفي چمران ايستاده است . کاغذي در دست دارد و با حزني جاويد در گلو بر سر پيکرشريعتي چنين مي خواند :«… اي علي! هميشه فکر ميکردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه ميخوانم! اي علي! من آمدهام كه بر حال زار خود گريه كنم، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!.... خوش داشتم که وجود غمآلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نيِز وجودم را با هنرمندي خود بنوازي و از لابلاي زير و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آواي تنهايي و آواز بيابان و موسيقي آسمان بشنوي. ميخواستم که غمهاي دلم را بر تو بگشايم و تو «اکسير صفت» غمهاي کثيفم را به زيبايي مبدّل کني و سوزوگداز دلم را تسکين بخشي. ميخواستم که پردههاي جديدي از ظلم وستم را که بر شيعيان علي(ع) و حسين(ع) ميگذرد، بر تو نشان دهم و کينهها و حقهها و تهمتها و دسيسهبازيهاي کثيفي را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم. اي علي! تو را وقتي شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها ميديدم و حتي از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهي از غيرطبيعي بودن خود شرم ميکردم؛ اما هنگامي که با تو آشنا شدم، در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو هم راز و همنشين شدم. اي علي! تو مرا به خويشتن آشنا کردي. من از خود بيگانه بودم. همه ابعاد روحي و معنوي خود را نميدانستم. تو دريچهاي به سوي من باز کردي و مرا به ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتيها و زيباييهاي آن را به من نشان دادي. اي علي! شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبيل» رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدّم «تل مسعود» در ميان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن «کوير» تو بود؛ کوير که يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمانها ميبرد و ازليّت و ابديّت را متصل ميکرد؛ کويري که در آن نداي عدم را ميشنيدم، از فشار وجود ميآرميدم، به ملکوت آسمانها پرواز ميکردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت ميرسيدم؛ کويري که گوهر وجود مرا، لخت و عريان، در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، ميگداخت و همه ناخالصيها را دود و خاکستر ميکرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مينمود... اي علي! همراه تو به کوير ميروم؛ کوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفانهاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم، در درياي بيانتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات وجود ما ميتازد. اي علي! همراه تو به حج ميروم؛ در ميان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو ميشوم، اندامم ميلرزد و خدا را از دريچه چشم تو ميبينم و همراه روح بلند تو به پرواز در ميآيم و با خدا به درجه وحدت ميرسم. اي علي! همراه تو به قلب تاريخ فرو ميروم، راه و رسم عشق بازي را ميآموزم و به علي بزرگ آنقدر عشق ميورزم که از سر تا به پا ميسوزم.... اي علي! همراه تو به ديدار اتاق کوچک فاطمه ميروم؛ اتاقي که با همه کوچکياش، از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است؛ اتاقي که يک در به مسجدالنبي دارد و پيغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکي که علي(ع)، فاطمه(س)، زينب(س)، حسن(ع) و حسين(ع) را يکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکي که مظهر عشق، فداکاري، ايمان، استقامت و شهادت است. راستي چقدر دلانگيز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان ميدهي که صورت خاکآلود پدر بزرگوارش را با دستهاي بسيار کوچکش نوازش ميدهد و زير بغل او را که بيهوش بر زمين افتاده است، ميگيرد و بلند ميکند! اي علي! تو «ابوذر غفاري» را به من شناساندي، مبارزات بيامانش را عليه ظلم و ستم نشان دادي، شجاعت، صراحت، پاکي و ايمانش را نمودي و اين پيرمرد آهنيناراده را چه زيبا تصوير کردي، وقتي که استخوانپارهاي را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» ميکوبد و خون به راه مياندازد! من فرياد ضجهآساي ابوذر را از حلقوم تو ميشنوم و در برق چشمانت، خشم او را ميبينم، در سوز و گداز تو، بيابان سوزان ربذه را مييابم که ابوذر قهرمان، بر شنهاي داغ افتاده، در تنهايي و فقر جان ميدهد ... . اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطانها و طاغوتها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحانينمايان، با دشمني غربزدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبهرو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزوير» برخاستي و همه را به زانو در آوردي. اي علي! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، «روشنفکر» ميناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانتها کردند. رژيم شاه نيز که نميتوانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود ميديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... «شهيد» کرد... . يکي از مارکسيستهاي انقلابينما در جمع دوستانش در اروپا ميگفت: «دکتر علي شريعتي، انقلاب کمونيستي ايران را هفتاد سال به تأخير انداخت» و من ميگويم که: «دکتر علي شريعتي، سير تکاملي مبارزه در راه حقّ و عدالت را هفتاد سال به جلو برد»... . تو اي شمع زيباي من! چه خوب سوختي و چه زيبا نور تاباندي، و چه باشکوه، هستي خود را در قربانگاه عشق، فداي حق کردي. من هيچگاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو و هاله حزني که بر وجودت سايه افکنده بود، احساس نگراني نميکردم؛ زيرا ميدانستم که تو شمعي و بايد بسوزي تا نور بدهي. سوختن، حيات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدّس وجود تو، قبل از آنکه سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاريک گردد. اي علي! اي نماينده غم! اي درياي درد! اين رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... . اي علي! شيعيان «حسين» در لبنان زندگي تيره و تاري دارند، توفان بلا بر آنها وزيدن گرفته است، سيلي بنيانکن ميخواهد که ريشه اين درخت عظيم را براندازد. همه ستمگران وجنايت پيشگان و عمّال ظلم و کفر و جهل، عليه ما به ميدان آمدهاند، قدرتهاي بزرگ جهاني، با زور و پول و نفوذ خود در پي نابودي ما هستند. مسيحيان به دشمني ما کمر بستهاند و مناطق فلکزده ما را زير رگبار گلولهها به خاک و خون ميکشند و همه روزه شهيدي به قافله شهداي خونينکفن ما اضافه ميشود، متحدين و عوامل کشورهاي به اصطلاح چپي نيز ما را دشمن استراتژيک خود ميدانند و در پنهان و آشکار، به دنبال نابودي ما هستند. عدّهاي از روحانينمايان و مؤمنين تقليدي و ظاهري نيز ما را محکوم ميکنند، که چرا با انقلاب فلسطين همکار و همقدم شدهايم. به شهداي ما اهانت ميکنند و آنها را «شهيد» نمينامند، زيرا فتواي مرجع براي قتال ضد اسرائيل و کتائب هنوز صادر نشده است! اين روحانينمايان، ما را به حربه تکفير ميکوبند. ... اي علي! به جسد بيجان تو مينگرم که از هر جانداري زندهتر است؛ يک دنيا غم، يک دنيا درد، يک کوير تنهايي، يک تاريخ ظلم وستم، يک آسمان عشق، يک خورشيد نور و شور و هيجان، از ازليّت تا به ابديت در اين جسد بيجان نهفته است. تو اي علي! حيات جاويد يافتهاي و ما مردگان متحرک آمدهايم تا از فيض وجود تو، حيات يابيم. قسم به غم، که تا روزگاري که درياي غم بر دلم موج ميزند، اي علي، تو در قلب من زنده و جاويدي... . قسم به شهادت، که تا وقتي که فداييان از جان گذشته، حيات و هستي خود را در قربانگاه عشق فدا ميکنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدي و شهيدي! و تو اي خداي بزرگ! علي را به ما هديه کردي تا راه و رسم عشقبازي و فداکاري را به ما بياموزاند؛ چون «شمع» بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترين و ارزندهترين هديه خود، او را به تو تقديم ميکنيم، تا در ملکوت اعلاي تو بياسايد و زندگي جاويد خود را آغاز کند. + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
. . پس از وفات فاطمه(س)، علي(ع) او را پنهان به خاك سپرد و جاي قبرش را ناپديد كرد؛ سپس برخاست و رو به مزار رسول خدا(ص) كرد و گفت: « سلام بر تو اي رسول خدا(ص)! از من و از دخترت كه به ديدار تو آمده و اكنون در كنارت زير خاك خفته است، خداوند چنين خواسته كه او زودتر از ديگران به تو ملحق شود. اي پيامبر خدا(ص)! شكيبائي ام از فراق محبوبه ات به پايان رسيده، و خويشتن داريم به خاطر جدايي سرور زنان عالم از دست رفته است. اما چه چاره جز آنكه طبق سنت تو بر مصائب صبر كنم؛ آنچنان كه در مصيبت جداييت صبر نمودم. من سرت را در آرامگاهت نهادم و تو بر سينه ي من جان دادي«همه از خداييم و به سوي خدا باز خواهيم گشت». اي رسول خدا(ص)! پس از او آسمان و زمين در منظر نگاهم زشت مي نمايد؛ اندوهم جاودانه شده و شبم در بيخوابي مي گذرد و غمم پيوسته در دل است؛ تا خدا مرا در جوار تو ساكن گرداند. غصه اي دارم كه از شدتش دل به خون نشسته و اندوهي دارم بهت آور ؛ چه زود جمع ما را به پريشاني كشانيدو ميان ما جدائي افكند. تنها به سوي خدا شكايت مي برم.به همين زودي دخترت از همدست شدن امتت بر ربودن حقش به تو خبر خواهد داد، همه سرگذشت را از او بپرس و گزارش را از او بخواه؛ چه بسا درددلهايي كه چون آتش در سينه اش مي جوشيد و در دنيا راهي براي گفتن و شرح آن نيافت. او هم اكنون مي گويدو خداوند هم داوري مي كند و او بهترين داورانست. سلام بر شما،سلام وداع كننده اي كه نه خشمگين است و نه دلتنگ، اگر مي روم به خاطر دلتنگيم نيست و اگر بمانم به خاطر بدگماني به خدا از آنچه به صابران وعده داده نباشد. آه، آه صبر آرامبخش و زيباست و اگر بيم چيرگي ستمگران نبود براي هميشه چون معتكفان در اينجا مي ماندم و چون فرزند،مرده شيون سر مي دادم و سيل آسا مي گريستم. خدا گواه است كه دخترت پنهان به خاك سپرده مي شود در حالي كه حقش غصب شده و از ارثش محروم گشت. با اينكه هنوز روزي چند از وفاتت نگذشته بود و بر خاطره ها از يادت غبار كهنگي نشسته بود. اي رسول خدا(ص)! دل را به ياد تو آرام مي دارم . درود خدا بر تو و سلام رضوان بر فاطمه(س) باد. » * .......................................................................................................... * اصول كافي ج 1 ص 458 – كشف الغمه – دلائل الامامه ص 47 – امالي مفيد ص 165 – در نهج البلاغه به طور خلاصه تر ياد شده خطبه 194 هنج البلاغه فيض ص 651 شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج 10 ص 265. ***************************************************** . تسليت مي گم رحلت آيت الله فاضل لنكراني رو به همه ي مقلدانشون. اميدوارم بر سر خوان حضرت فاطمه (س) مهمان باشند. انشا الله. . ***************************************************** . سايت استاد مطهري: . ***************************************************** جبران خليل جبران: IN TRUTH you owne naught to any man. You owe all to all men. . ***************************************************** براي آنان كه دوستشان داري: http://www.riversongs.com/greetings/lovesong.html . + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
توبه ابتداي آتش فساد،يك جرقه است اين جرقه، رفته رفته شعله مي شود زين سبب بايد از بروز اين جرقه بيم داشت ورنه شعله، ساقه هاي خشك را مي كشد به كار خويش مي دهد به دست باد مي رود هر آنچه بود... هرگز اين چنين مباد هرگز اين چنين مباد. مي توان باز در كمين جسم روشني نشست مي توان ستاره وار روشنايي شب شد و رهي به خانه ها گشود مي شود هنوز هم، شام تيره ي گناه را با دو دست توبه و نيايشي شكست مي توان ظلمت گناه را ز چهره ي حيات خويشتن زدود مي توان خوب بود و خوب بود. برگ و بار، جواد محدثي . ***************************************************** جبران خليل جبران: BEHOLD THE sun rising from out of darkness. . ***************************************************** پيامبر اعظم(ص): كار را به تدبير نگر اگر در سرانجام آن خيري هست قدم بگذار و اگر از عاقبت آن بيم داري دست نگهدار. ***** راستي كنيد اگرچه پنداريد مايه ي هلاكتست كه راستي مايه ي نجات است و از دروغ بپرهيز اگرچه پنداريد مايه ي نجاتست كه دروغ مايه ي هلاكتست. . ***************************************************** . اگه به معماري علاقه منديد در اين سايت آثار ماريو بوتا رو تماشا كنيد: http://www.botta.ch/Page/Recenti_en.php ***************************************************** بي ترديد رمز بقاي انقلاب اسلامي همان رمز پيروزي است و رمز پيروزي را ملت مي داند و نسل هاي آينده در تاريخ خواهند خواند كه دو ركن اصلي آن انگيزه ي الهي و مقصد عالي حكومت اسلامي و اجتماعي ملت در سراسر كشور با وحدت كلمه براي همان انگيزه و مقصد. اينجانب به همه ي نسل هاي حاضر و آينده وصيت مي كنم كه اگر بخواهيد اسلام و حكومت الله بر قرار باشد و دست استعمارگران خارج و داخل از كشورتان قطع شود اين انگيزه ي الهي را كه خداوند تعالي در قران كريم بر آن سفارش فرموده است از دست ندهيد و از مقابل اين انگيزه اي كه رمز و پيروزي و بقاي آن است; فراموشي هدف و تفرقه و اختلاف است. وصيت نامه ي سياسي الهي امام خميني(ره) + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
انتظار از غم دوست،دراين ميكده فرياد كشم دادرس نيست كه در هجر رخش داد كشم داد و بيداد كه در محفل ما، رندي نيست كه برش شكوه برم، داد ز بيداد كشم شاديم داد، غمم داد و، جفا داد و، وفا با صفا، منت آن را كه به من داد، كشم عاشقم، عاشق روي تو، نه چيز دگري بار هجران و وصالت، به دل شاد كشم در غمت اي گل وحشي من، اي خسرو من! جور مجنون ببرم، تيشه ي فرهاد كشم مردم از زندگي بي تو كه با من هستي طرفه سري است كه بايد بر استاد كشم سال ها مي گذرد، حادثه ها مي آيد انتظار فرج از نيمه ي خرداد كشم. ***************************************************** طنين .... خاك تپيد هوا موجي زد علفها ريزش رويا را در چشمانم شنيدند: ميان دو دست تمنايم روييدي در من تراويدي آهنگ تاريك اندامت را شنيدم نه صدايم و نه روشني طنين تنهايي تو هستم طنين تاريكي تو ... سهراب سپهري ( هشت كتاب - آوار آفتاب) ***************************************************** . آثار سهراب سپهري http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/pics.htm . ***************************************************** جبران خليل جبران: ONLY LOVE and death change all things. + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
آنقدر تنها ماندم كه سخن بر گوشة لبانم خشكيد و آنقدر غمم را به سكوت گفتم كه در گوشة دلم لختيد و تنها خونابه اش چكه چكه گونه هايم را به نم كشيد به غربتم و آشنايم نيست غروبي سرد و سكوتي سياه چونان سايه اي سنگين سراسر سرنوشتم را فراگرفته است سرخ سيمايم نه از سرخاب كه از سوز سرماي سرزمين سالوسيان و تو اي عـزيز تو كه ميداني چُنينم چرا مُهر سكوت بر لبانت زده اي ؟ اي آشناي من اگر سزاوار ياري ام ميداني پيش از آنكه به سوگم بنشيني با سِحر سخنت به ستيز غصه هايم بشتاب . (حميد معتضدي) + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
فهرست و دانلود کتب فارسی و خارجی + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
در برابر خدا از تنگناي محبس تاريكي از منجلاب تيره ي اين دنيا بانگ پر از نياز مرا بشنو آه اي خداي قادر بي همتا يك دم ز گرد پيكر من بشكاف بشكاف اين حجاب سياهي را شايد درون سينه ي من بيني اين مايه ي گناه و تباهي را دل نيست اين دلي كه به من دادي در خون تپيده، آه، رهايش كن يا خالي از هوي و هوس دارش يا پاي بند مهر و وفايش كن تنها تو آگهي و تو مي داني اسرار آن خطاي نخستين را تنها تو قادري كه ببخشايي بر روح من صفاي نخستين را آه، اي خدا چگونه ترا گويم كز جسم خويش خسته و بيزارم هر شب بر استان جلال تو گويي اميد جسم دگر دارم از ديدگان روشن من بستان شوق به سوي غير دويدن را لطفي كن اي خدا و بيامرزش از برق چشم غير رميدن را عشقي به من بده كه مرا سازد همچون فرشتگان بهشت تو ياري به من بده كه در او بينم يك گوشه از صفاي سرشت تو يك شب ز لوح خاطر من بزداي تصوير عشق و نقش فريبش را خواهم به انتقام جفا كاري در عشق تازه فتح رقيبش را آه، اي خدا كه دست توانايت بنيان نهاده عالم هستي را بنماي روي و از دل من بستان شوق گناه و نقش پرستي را راضي مشو كه بنده ي ناچيزي عاصي شود به غير تو روي آرد راضي مشو كه سيل سركش را در پاي جام باده فرو بارد از تنگناي محبس تاريكي از منجلاب تيره ي اين دنيا بانگ پر از نياز مرا بشنو آه اي خداي قادر بي همتا. فروغ فرخزاد + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
افسوس كه من شب همه شب خواب تو ديدم خوابم پي تعبير تو بود و تو نبودي من بودم و غم هاي تو بود و دل من بود فرياد دل از گريه ي بي حاصل من بود مگذار كه در گوشه ي ترديد بميرم اي دوست دلم هديه ي ناقابل من بود گفتم كه در اين خانه تو بودي تو نبودي با اين دل ديوانه تو بودي تو نبودي تو شمعي و پروانه ي آتش زده ات من من شمعم و پروانه تو بودي تو نبودي + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
و عيد بهانه است براي هجرت از خود براي رسيدن به خود... كوله بارت رابردار و سفر را آغاز كن... اينجا زمين :ضيافتي برپاست هجرتت را جشن گرفتند جشني با نام نوروز جشني با نام روز نو راه را كه يافتي مرا نيز فراموش مكن من نيز ره گم كرده اي هستم... + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
امروز پنج شنبه ي آخر سال كميل مي خواني. يكسال را مرور مي كني و مي بيني: " ظلمت نفسي و تجرات بجهلي" "به نفس خويش ستم كردم و در اثر ناداني بر نافرماني جرات پيدا كردم" "يا كريم "را كه مي شنوي دلت آرام مي گيرد او كريم است يا غياث المستغيثين ( اي فرياد رس فرياد خواهان) كه مي گويي مي داني كسي هست كه به فريادت برسد دلت محكم مي شود. "يا رب مددت يدي فبعزتك استجب لي دعائي و بلغني مناي و لا تقطع من فضلك رجائي" (اي پروردگارم دست دراز كرده ام پس ترا به عزتت سوگند كه دعاي مرا اجابت كن و به آرزوي خود برسان و اميدم را از فضل خويش قطع مفرما) اين را مي گويي ، همه ي آنها كه مي شناسي از ذهنت عبور مي كنند كمي مكث و بعد مي بيني چيزي براي خود نمي خواهي خوب كه دقت مي كني دوست داري آرزوي برآورده شده ي دوستانت را ببيني و اين تو را بيشتر خوشحال مي كند. پس پروردگارا به عزتت و بزرگواريت قسم حاجت همه ي آنها كه دست نياز به سويت بلند كرده اند براآورده به خير بفرما. آمين. + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
هميشه كسي هست اينجا نه ، آنجا كه راه را با او بپيمايي و ماه را با او به نظاره بنشيني هميشه كسي هست اينجا نه ، آنجا كه ستاره هاي آسمانت را معنا بخشد و شعرهايت را شور اما كسي نيست اينجــا كه در چشمانش خيره شوي و گوش به صدايت بسپارد تنها تويي و تنهايي خويش (حميد معتضدي) + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
نكته در مورد خنده 1. خنده صورت را زيبا مي سازد. 2. خنده در بهبود روابط انساني بسيار موثر است. 3. خنده در طولاني نمودن عمر نقش موثري دارد. 4. خنده فشار خون را تعديل مي كند. 5. خنده سن فرد را كمتر نشان مي دهد. 6. خنده " زبان مشترك" همه ي جهانيان است. 7. خنده هيچ هزينه اي ندارد. 8. خنده خنده مي آورد و مسري است. 9. خنده پيامي زيبا دارد و آن اينست " به سوي من بياييد". 10. خنده در هيچ حيواني ديده نمي شود و مختص آدمي است. 11. خنده نقش درماني دارد به طوري كه امروزه اتاق خنده طراحي شده است. 12. خنده انبساط عروقي ايجاد مي كند، كه در سلامتي موثر است. 13. خنده آنقدر مهم است كه معمولا در هر روزنامه صفحه ي طنزي، هر دربار دلقكي، و هر شبكه تلويزيوني فيلم كمدي دارد. 14. خنده در هر شرايطي امكان پذير بوده و قابل دسترسي است. 15. خنده ، گرفتن حمام اكسيژن است. 16. خنده با بازدم انجام مي شود و اين كار باعث مي گردد co2 از خون خارج شده و احساس مطلوبي ايجاد نمايد. 17. خنده تعادل ظريف هورموني ايجاد مي نمايد. 18. خنده باعث افزايش هورمون كورتيزول شده، ايمني بدن را در برابر بيماريها زياد مي كند. 19. خنده هورمون سروتونين را نيز افزايش داده احساس سرخوشي ايجاد مي نمايد. 20. خنده تعداد ضربان قلب (HR) را كاهش مي دهد كه در سلامتي موثر است. منبع: ماهنامه ي موفقيت سال اول شماره هفتم + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
يك شهيد را نمي بيني كه چه شيرين و چه آرام مي ميرد؟ براي آنها كه به "روزمرگي" خو كرده اند و با خود ماندگارند، مرگ فاجعه ي هولناك و شوم زوال است، گم شدن در نيستي است. آن كه آهنگ هجرت از خويش را كرده است، با مرگ آغاز مي شود. چه عظيم اند مرداني كه عظمت اين فرمان شگفت را شنيده اند و آن را به كار بسته اند كه " بميريد پيش از آنكه بميريد"!؟ چنين مي پندارم كه در اين سوره، مخاطب خداوند تنها پيامبر (ص) نيست. روي سخن با همه ي آن هايي است كه " در جامه ي خويش" پيچيده اند: " اي جامه ي خويش فرو پيچيده! برخيز! و جامه ات را پاكيزه ساز و پليدي را هجرت كن"! طنين قاطع و كننده ي فرمان وحي در فضاي درونم مي پيچد و صداي زنگ هاي اين كارواني را كه رحيل كرده است، مي شنوم. هجرت آغاز شده است و مي دانم اين آتشي كه اكنون چنين ديوانه در من سر برداشته است، نه يك حريق كه آتش كاروان است! آتشي است كه بر راه مي ماند و كاروان مي گذرد. ________________________________ برگرفته از كوير نوشته ي دكتر علي شريعتي + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
به نام او كه به تازگي يافتمش و بدو محتاجم در شادي و غم و براي او خواهم زيست و به اميد الطافش به آينده با چشمي مي نگرم، كه به تازگي عينك زيستن را تجربه مي كندو دنيا را آنطور خواهد ديد كه بايد مي ديده و 22 سال غفلت!؟... هنوز دير نيست... اين جمله ايست كه به تازگي بارها و بارها با خودم تكرار مي كنم. هميشه فكر مي كردم نابخشوده اي هستم كه پاي به دنيايي گذاشته كه به جبر زمانه بوده اما حالا از پشت عينكم ... چقدر حرف در دلم انبار بود اما مي خواهند بيرون بيايند اما اينبار از پشت عينكم... دوستش داشتم اما چند روزي است كه فهميدهام دوست داشتنم از ترس بوده و از روي احتياج. اما امروز هرچند بازهم بدو نيازمندم اما دوستش دارم اينبار براي خودش و براي خودم. دوستش دارم چون دوستم دارد . اينبار خواندمش اينبار اجابتم كرد اينبار تنها نيستم نه در تاريكيم و نه در حسرت و پشيماني اينبار با اويم چون دوستش دارم و چون دوستم دارد... + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
مژده اي مرغ چمن! فصل بهار آمد باز موسم مي زدن و بوس و كنار امد باز وقت پژمردگي و غمزدگي آخر شد روز آويختن از دامن يار آمد باز مردگي ها و فرو ريختگي ها بشدند زندگي ها به دو صد نقش و نگار آمد باز زردي از روي چمن باز فرابست و برفت گلبن از پرتو خورشيد به بار آمد باز ساقي و ميكده و مطرب و دست افشاني به هواي خم گيسوي نگار آمد باز گر گذشتي به در مدرسه با شيخ بگو: پي تعليم تو آن لاله عذار آمد باز دكه ي زهد ببنديد در اين فصل طرب كه به گوش دل ما نغمه ي تار آمد باز. امام + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
|
| ||||||