.
.
خبرترین خبر روزگار بی خبری ست...خوشا که مرگ ،کسی را خبر نخواهد کرد
.
.
واژه ي مرگ اين روزها چقدر در كنارم جولان مي دهد...
.
.............................................
كف نوشت:
با ديدن اين جملات شايد فكر كنيد من ناميدم و به مرگ فكر مي كنم و اين حرفا...اما اينا نيست
+
نوشته شده در 88/04/30 توسط غريب در پيراهن
|
.
.
تموم شد...مهمون زهرا یک بستنی خوردیم...پاتوق همیشگی....
.
سه شنبه...چهار شنبه...پنج شنبه...جمعه...فقط چهار روز مونده!
.
باد می رفت به سر وقت چنار...من به سر وقت خدا می رفتم
....................................................................
کف نوشت :
هیچ به جز دوست در طریقت من نیست...گرچه غمش تیشه ها به ریشه ی جان زد
+
نوشته شده در 88/04/08 توسط غريب در پيراهن
|
.
.
امام کاظم(ع): در نادانى تو همين بس كه مرتكب كارى شوى كه از آن نهى شدهاى
.
.
+
نوشته شده در 88/04/06 توسط غريب در پيراهن
|
..امروز بعد امتحان رفتیم سینما
.
من..الهه..زهرا...این کار دو سالمونه....امروز تو سینما من بودم و زهرا و الهه و یک زوج جوان!!! یعنی 5 نفری فیلم رو دیدیم....کله ی صبح که خب کسی نمیره سینما مگه چارتا علاف مثل ما!
داشتم دوره می کردم توی این دو سال چه فیلمایی رو دیدیم:
عاشق ...کارگردان: افشين شرکت
( من در آینده تکذیب می کنم دیدن این فیلم رو....یادش بخیر...مزخرف بود اما کلی خوش گذشت)
*
به همين سادگی...کارگردان:رضا ميركريمي
( بهترین فیلمی که تو این چند سال دیدم....)
*
همیشه پای یک زن در میان است...کارگردان: کمال تبریزی
( از روی کتاب "غیر قابل چاپ "سید مهدی شجاعی ساخته شده بود و جالب اینکه فقط نوشته شد برداشتی آزاد از کتاب...)
*
.غیرمنتظره...کارگردان: محمدهادی کریمی
( باز هم تکذیب می کنم دیدن این فیلم رو...آخه شهاب حسینی اینم فیلم بود...!)
*
چارچنگولی...کارگردان: سعید سهیلی
( افراط و تفریط....مزخرف....هرچند آدم وقتی با دوستانش فیلم میبنه زیادی می خنده..این به فیلم ربطی نداره..پس کارگردان زیادی خوشحال نباشه!)
*
اخراجیها 2...کارگردان: مسعود ده نمکی
( وقتی از سینما بیرون اومدم کلی غر زدم..اما وقتی دوباره تو خونه دیدم دیگه غر نزدم!)
*
حس پنهان...کارگردان: مصطفی رزاق کریمی
(مثل همیشه..فروتن با صداش بازی کرده بود و حامد بهداد با چهره اش...)
*
محیا...کارگردان: اکبر خواجویی
( فیلم هندی....هرچند موضوع خوب بود و کاش بهتر ساخته می شد...)
*
آواز گنجشکها...کارگردان: مجید مجیدی
( عالی..................)
*
ده رقمی...کارگردان: همایون اسعدیان
( الهه همراهمون نبود...من و زهرا هم خیلی اتفاقی تو سینما همدیگرو دیدیم...نکته ی جذاب فیلم همین بود..)
*
دلشکسته...کارگردان: علی روئین تن
( چقدر می تونست فیلم خوبی باشه...اما حیف....)
*
سوپر استار...کارگردان: تهمینه میلانی
( خوب)
*
دربارهی الی...کارگردان: اصغر فرهادی
*
( خوش ساخت...بازیگرا عالی.....در کل چسبید....تو همشهری جوانی که امروز خریدم چقدر خوب این فیلم رو با انتخابات مقایسه کرده بود....هرچند این فیلم ربطی به انتخابات و این حرفها نداره ها!!!!)
.
.
خروس جنگي...کارگردان:مسعود اطیابی
( فیلمی که امروز دیدیم... خوب بود....تو کمدی های این چند وقته که پر از مزخرف گویی و حرکات بی خود و لودگیه ،این فیلم خیلی تمیز بود در عین حال خنده دار و البته با مفهوم....بعد امتحان چسبید....)
..............................................................
كف نوشت:
چقدر فیلم ولی ندیدم ها....چقدرم فیلم مزخرف دیدم ها!!!...کلی کمک کردیم به ارتقای فرهنگ جامعه!!!
+
نوشته شده در 88/04/04 توسط غريب در پيراهن
|
..
شعری در خاک
.
مپرس حال مرا! روزگار یارم نیست
جهنمی شده ام، هیچ کس کنارم نیست
نهال بودم و در حسرت بهار! ولی
درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست
به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من
به جز مبارزه با آفریدگارم نیست
مرا ز عشق مگویید، عشق گمشده ایست
که هرچه هست ندارم! که هرچه دارم نیست
شبی به لطف بیا بر مزار من، شاید-
بروید آن گل سرخی که بر مزارم نیست
.
.
فاضل نظری
.............................................................
کف نوشت:
1. مثل همیشه مغزم تهی از واژگان و مثل همیشه دیگران حرف های دل مرا بهتر نوشته اند!
2.انتخاب شعر از کتاب " گریه های امپراتور"
+
نوشته شده در 88/04/03 توسط غريب در پيراهن
|
.
.
بی تو،دردم،به وسعت صحراست
با تو بودن همیشه پر معناست
با تو آسان هزار کار خطیر
با تو ممکن جهاد با تقدیر
با تو، با غم،برهنه همچو کویر
با تو یک غنچه، دشتی از گلهاست
با تو بودن همیشه پر معناست
ای تو،تعریف ناپذیرترین
بی تو،من،کوچک و حقیرترین...
.
نادر ابراهیمی
+
نوشته شده در 88/04/03 توسط غريب در پيراهن
|
امام موسي صدر در روز 14 خرداد سال 1307 هجري شمسي در شهر مقدس قم ديده به جهان گشود. پدر ايشان مرحوم آيت الله سيد صدرالدين صدر، جانشين مرحوم آيت الله شيخ عبدالكريم حائري مؤسس حوزه علميه قم و از مراجع بزرگ زمان خود بود.
.
امام موسي صدر پس از اتمام سيكل اول و بخش مقدمات علوم حوزوي، در خرداد سال 1322 رسما به حوزه علميه قم پيوست
.
وي از ابتداي بهار سال 1326 وارد مرحله درس خارج گرديد، و تا اواخر پاييز سال 1338، يعني قريب سيزده سال تمام، از مدرسين بزرگ حوزه هاي علميه قم و نجف كسب فيض نمود
.
امام موسي صدر در كنار تحصيلات حوزوي، دروس دبيرستان خود را به اتمام رساند، و در سال 1329 به عنوان اولين دانشجوي روحاني در رشته «حقوق در اقتصاد» به دانشگاه تهران وارد، و در سال 1332 از آن فارغ التحصيل گرديد.
.
از مهمترين اقدامات امام موسي صدر در آخرين سال اقامت در شهر قم، تدوين طرحي گسترده جهت اصلاح نظام آموزشي حوزه هاي علميه بود، كه با همفكري حضرات آيات دكتر بهشتي و مكارم شيرازي صورت گرفت.
.
امام موسي صدر در اواخر سال 1338 و به دنبال توصيه هاي حضرات آيات بروجردي، حكيم و شيخ مرتضي آل ياسين، وصيت مرحوم آيت الله سيد عبدالحسين شرف الدين رهبر متوفي شيعيان لبنان را لبيك گفت و به عنوان جانشين آن مرحوم، سرزمين مادري خود ايران را به سوي لبنان ترك نمود
.
امام موسي صدر در 3 شهريور سال 1357 و در آخرين مرحله از سفر دوره اي خود به كشورهاي عربي، بنا بر دعوت رسمي معمر قذافي وارد ليبي، و در روز 9 شهريور ربوده گرديد
...
به این آدرس سری بزنید و با این شخصیت منحصر به فرد بیشتر آشنا شید
http://imamsadr.ir/
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|
دين در جهان امروز
بخش نهم
تمام اينها با دينِ صحيح و تفسيرِ صحيح و زنده از مبانى دينى ممكن است و بدين منظور بايد چند چيز را فراهم كرد:
1.يك تربيت ملى عميق و عمومى كه بر اساس انديشههاى روشن از هستى و جامعه استوار است. برادران، تربيتِ صحيح اين نيست كه قبل از اينكه به جوان فلسفه و فكر در مورد جهان پيرامونش بدهيم او را از چيزى منع كنيم يا بر چيزى مجبور کنیم. ديدگاهى در مورد وطنش، در مورد حق و باطل، در مورد هستى و تاريخ، در مورد پيرامونش، اِعمال تربيت در كودك به صورت ارائه يك سلسله كار و وظيفه، تربيت مقطعى است. بايد فلسفهاى براى تربيت فرزندانمان ايجاد كنيم. برادران، بايد بهآنها در مورد خودشان، انسان، ميهن، حق، مفاهيمِ روشن و آشكار بدهيم.
2.قرار دادن خدمت اجبارى در نظام دفاعى كشور و در ديگر امور. اين خدمت بايد اجبارى باشد. مىتوان هر جوانِ در مدرسه يا غيرمدرسه را موظف كنيم كه يك سال براى آمادگى مشغول كار شود. قسمتى از آن يك سال در ارتش، قسمتى در زمينههاى مختلف در مؤسسات، در گروهها و در حركاتِ جمعى. هر نوجوان مكلف است كه شاغل شود، نه اينكه يك چيز مسخ شده در زندگى لبنانيها باشد. و اين براى آن است كه تا اندازهاى از اين بىمسئوليتى و نداشتنِ احساسِ مشترك با ديگران و هضم شدن و ضعف درآييم.
3.پاكسازى كشورها از عواملِ فساد. اين امرى ضرورى است و هرگز چيزى به اهميت آن نمىرسد. اين فسادِ رخنهگر كه فيلمها و تبليغات و جرايد و مجلات آن را ترويج مىكنند، بيش از آن است كه ذكر شود. نمىشود بدون ايجاد فضايى كه جوان بتواند در آن زندگى سالم و در حدّ كفايت داشته باشد، انسان را درمان كرد و جلوِ جوانان را گرفت. وگرنه اگر جوانان را از اين طرف درمان كرديم اما از طرف ديگر آنان را در محيط رها كرديم كه از هر سو بر ايشان احاطه دارد، كمكم آنان را به فساد مىكشد. اگر چنين كنيم مثل اين است كه مريض را درمان كردهايم اما او را در وقت نقاهت يعنى در وقت و شرايطى نامناسب ترك كردهايم، آن هم بدون خورد و خوراك مناسب.
.
4.ايجادِ جديت و تلاش با مقدس داشتن مبانى و قائل شدنِ احترام براى آن در مراكز رسمى و غيررسمى. چرا كه در وضع و شرايطِ كنونى هر چيزى قابل نقض است و قانون قابل گريز و سرپيچى. با دلالى مىتوان هر كارى كرد. پس ممكن نيست كه اين مفهومِ همهگيرْ جدّيت و تلاش را در ما ايجاد كند و بپروراند.
.
5.تشكيلِ يك هيئت دينى براى اينكه سعى كند با جهانِ اسلام و مسيحيت ارتباط برقرار كند، تا در مقابلِ اين اشغال و اين بىحرمتى نسبت به مقدّسات دينى كه از آن رنج مىبريم كار جدى انجام گيرد.
6.تبادلِ تجارب بين مؤسسات دينى. رسالتِ تاريخى در اين عصر بر دوش مراكز دينى نهاده شده است، تا حدى كه در گذشته نظير نداشته و در آينده نيز نخواهد داشت. چون اگر دين اين گونه پيش رود تنها اميد براى آيندهمان را به زودى از دست خواهيم داد. بر علماى دين ضرورى است كه به خود تكان بدهند و از خود طاغى نسازند تا نسخه دوم حكام شوند يا عظمت و افتخارات آنها و سياستمداران را جاودانه كنند. چرا كه بشر از اين حكام و بزرگيها و افتخاراتشان خسته شده است. از اين بزرگانِ دربانها، سازمانها، ماشينها و كاخها در عذاب است. بشر كسى را مىخواهد كه به او مهر ورزد، قلبش را لمس كند، عرقش را خشك كند و با او زندگى كند.
اگر براى خودمان يعنى علماى دين محيطهايى مثل محيطهاى اهل دنيا ساختيم، آخرين اميدِ آينده را نابود كردهايم. آخرين اميدِ باقىمانده از زندگى ملتها. بايد دست مردم را در سختيها بگيريم و هدايت كنيم. بايد نظرِ خودمان را در هر زمينهاى اظهار كنيم. هر سؤالى را جواب گوييم. چرا كه دين مدت مديدى از زندگى عادى بشر به دور بوده است. علماى دين بايد مستقل باشند. انحراف علماى دين انحرافِ اخلاقى نيست. آنان را به اين امر متهم نمىكنيم. به عبارت ديگر، ما خودمان را به اين متهم نمىكنيم، بل انحراف عالِمِ دينى اين است كه اصيل، ريشهدار و مستقل زندگى نكند. بلكه در زندگى دنبالهروِ ديگران باشد، خواه اشخاص خواه احزاب و سياستها و آرمانهايى كه از او نيست. معنى انحرافِ عالم دين و دور افتادن او از اصلش اين است. بايد صورت صحيحِ دين را به دست دهد و پا را از چهارچوب موجود فراتر گذارد.
برماست كه روشن كنيم دين چگونه آزادى مىبخشد و از حقّ و عدالت دفاع مىكند و براى ايجاد پيشرفت مىكوشد. اما اينكه شعارها را تبديل كنيم به شعارهاى جديد، كه از سازمانهاى چپگرا يا راستگرا گرفته شده است، مشكلى را حل نمىكند؛ چون خود اين نيز يك پيروى جديد است. پس بايد شعارهاى اصلى را ارائه كنيم؛ دفاع از حق، حق هرچه كه باشد و دفاع از عدالت، عدالت هرچه كه باشد. سپس ايجاد يك روش گروهى در اين زمان و در اين ساخت جديد. پس عالمان دين مىتوانند با همكارى خودشان روشها و زيربناهايى به وجود بياورند. البته قصدم دعوت به بازگشت سلطنت دين و حكومت دين نيست ولى خط اصلى و مبناى كلى بايد بر اساسِ حل مشكلاتِ موجود و ارائه جوابهاى راهگشا باشد؛ حلِ مشكلاتِ موجود و جواب دادن به مسائلى كه در اين زمان مطرح شده است.
شايد عالمانِ دين با همكارى و تبادلِ تجارب بتوانند اين باقيمانده ناچيز را نجات دهند و نقش رهبرى دين را در اين شرايط به دين بازگردانند. اين در صورتى امكانپذير است كه تفسيرهاى درست و زندهاى از مبانى دينى ارائه شود.
.
.
پایان
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|
دين در جهان امروز
بخش هشتم
هنگامى كه تمدّن جديد به حركت درآمد، وضع انسان چگونه بود و امروز وضع او چگونه است؟ وقتى كه ديديم فرق انسان امروز از جهت سعادت و رفاه و انسانيت بهتر از وضع او در شروع تمدّن جديد نيست، بايد درنگ كنيم و بپرسيم آيا اين تمدّن جديد يك تمدّن انسانى است يا تمدّنى نيمه انسانى است كه فقط به گوشهاى از زواياى وجود انسان مىپردازد؟
اين در حالى است كه انسان در زمينههاى بسيارى، مثل علم و صنعت و برنامهريزى و آيندهنگرى به پيشرفتهاى حيرتانگيز دست يافته است. اما آينده هرگز از گذشته خوشايندتر نمىنمايد. نمىدانم آيا مىتوان تمدّنى را كه بر ناديده گرفتنِ آفريدگار برپاست (نه بر انكارِ او و حتى نه بر نشناختن او) تمدّن يهود ناميد؟
چرا كه اين فلسفه قديم يهود است كه تاريخ از آن سخن مىگويد. قرآن از آن صحبت مىكند و مىگويد: و قالَتِ اليَهودُ يدُ اللَّهِ مغلولَةٌ. يد اللَّهِ مغلوله يعنى «دست خدا بسته است» يعنى «خدا هست ولى اثرى در زندگى ندارد»، «درست است كه آفريد ولى از آن پس كار را به ما واگذاشت.»
فكر نمىكنم دين بتواند همدوش با اين سير فراگير تمدّن - اگر سيرِ تمدّن به همين منوالِ امروز باقى بماند - در دنيا نقش اساسى ايفا كند؛ مگر با ايجاد يك انقلاب سهمگين بر ضدّ تمدنهاى جهان و بازسازى اين تمدّنها از نو. وگرنه چه اين سير مثبت باشد چه منفى، چه غربى باشد چه شرقى، دين نمىتواند در اين شرايط نقش اساسى برعهده بگيرد.
چون اين سير از ناديده گرفتن ماوراء طبيعت جوشيده و بنايش را بر آن استوار كرده است و دينِ دنبالهروِ اين قافله در اين شرايط چه مىتواند بكند و اصلاً گمان هم نمىكنم كه غرب و تمدن آن، كه از ريشه بر اساس ماديت استوار است، بتواند از اين خصلت جدا شود. چه بسا شرق اين نقش را ادا كند و بار ديگر شرق بشريت را نجات دهد، بعد از اينكه در قهقراى انحطاط سقوط كرده و از اين خوابهاى شيرينِ دروغين خسته شده است. وضعيت ما در كشورهاى عربى بهتر از غرب است. چرا كه دين حداقل در مراكز خودش و در عمقِ جانها توانايى دارد و اين صورت تمدّن و اين ساختارهايى كه بر تمام وجودِ فرهنگ و شهرهاى ما سيطره يافته، هنوز نتوانسته آن ايمان كم را كه در وجود ما شرقيها باقى مانده است از بين ببرد.
....
در اين برهه از تاريخ بايد با كار همه جانبه شروع كنيم و نقش دين را به دين بسپاريم. زيرا دين بيش از هر عامل ديگر مىتواند نيروهاى جوانان را ذخيره كند و از مصرف شدن آن نيروها در فساد و زيان و خمودگى جلوگيرى كند.
دين مىتواند جلوِ اين طبع انسانى و اين هدر شدن مداوم نيروهاى جوانان را بگيرد. دين مىتواند از فرد نيروهايى عظيم بسازد كه مرگ را به چيزى نمىانگارد و زندگى را در مقابل اهدافش كه گستردهتر از زندگى مادى است كوچك مىشمارد. اگر اينگونه شود دين تا حد زيادى مىتواند جلو زيادتطلبى و سركشى و خودخواهى و منافع شخصى را كه ما به آن مبتلاييم و هستى ما را بر باد داده است بگيرد. دين مىتواند بر اساس اين ايده كه تمام خلق عيالاللَّهاند و بهترينِ مردم نزد خداوند سودمندترينِ ايشان براى عيالش است (كافى، ج _2ص _164)رابطههاى بهترى بين افراد و بين گروهها برقرار کند.
جرأت دين براى جلوگيرى از فرقهگرايى سياسى و معامله بر سر خدا و مقدسات از هر نيروى ديگرى بيشتر است. دين بهتر از هر وسيله ديگرى مىتواند اميد به پيروزى را در ما زنده كند. دين بهترين راه براى بيدار كردنِ شعورِ انسان و شعلهور كردن آن بين ماست، بين ما هموطنانِ عرب و حتى بين ما و دنيا. تنها راه ما اين است كه ايمان بياوريم؛ اگر چنين كنيم پيروزيم. همان گونه كه در گذشته اينچنين بود. خواه در اين راه جان ببازيم، خواه به هدف برسيم.
.
.
ادامه دارد
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|
دين در جهان امروز
بخش هفتم
...
عبادت از ايمان سرچشمه مىگيرد، همان گونه كه از آن حفاظت نيز مىكند، اما در اين ميان انگيزه زيستنِ انسان بر روى زمين چيست؟ هنگامى كه مىخوريم، مىآشاميم، ساختمان مىسازيم و با ديگران معاشرت مىكنيم در همه اعمالِ انسانْ جز عبادت، انگيزه، هدف و مقصد ما چيست؟
ما اساساً مىخواهيم از راهِ عبادت از ايمان محافظت كنيم ولى سبب و عاملِ مشوّق براى اعمالِ عادىِ انسان بر روى زمين، روابطِ او با مردم و جهانِ هستى چه خواهد بود؟ خواهيد گفت: انسانيّت.
.
بنابراين، عبادت صفتِ ايمان به خدا را تثبيت و تقويت مىكند و افعالِ ديگرْ ايمان داشتن به انسان را.
در اينجا بحث به دو بخش تقسيم مىشود: يكى انسان و ديگرْ ايمان داشتن به انسان كه منشأ كارهاى ما بر روى اين كره خاكى و در برخورد با ديگران است. منظور ما از اين انسان چيست؟ انسانى كه مصنوعِ خداوند است يا انسانِ جدا و بريده از خدا.
اگر بگوييم منشأ اثر در كارهاى خارجى و سبب جداسازى دين از صحنه زندگى بشر بر روى زمين ايمان به انسانِ جدا و دور از خداوند است، در اين هنگام شرك پديد مىآيد، پرستشِ دو هدف، ايجاد دو مقصود و رويش دو ايمان كه هريك از ديگرى بيگانه است و از يكديگر فاصله دارند. به دو چيز ايمان بياوريم.
.خداوند و انسان. براى خدا او را عبادت كنيم و بعضى اعمال را به جا بياوريم و به خاطر انسان كار كنيم، زحمت بكشيم، فعاليت كنيم، رفت و آمد داشته باشيم و همه كارهايى كه در زندگى بر روى زمين انجام می شود در دو چیزخلاصه مىشود: تقديس و پرستش چرا كه منشأ انجام دادن كار آن موجود است كه او را اللَّه يا معبودِ موجود مىدانيم. پس اگر در اينجا جدايى و افتراق باشد و در نهانِ انسان دو هدف در كنار هم قرار گيرند، ناسازگارى و ناهماهنگى پديد مىآيد، ولى اگر بگوييم اين انسان كه در روى زمين فعاليت و زندگى مىكند مخلوقِ خداوند است، در اين صورت، من با عبادتهاى مخصوص، از ايمانِ خود محافظت مىكنم و ايمانِ به پروردگار را مستحكم و پايدار مىسازم.
در اينجا اين مسئله مطرح مىشود كه مفهومِ انسان، كه ساخته خداوند و مخلوق او است، با مفهومِ انسانِ بدونِ ايمان به خداوند تفاوت مىكند. چرا كه آن ايمانِ به انسان كه از ايمانِ به خدا سرچشمه مىگيرد چيز ديگرى است. انسان كه ساخته خداوند است خداگونه است و در امثال و صفاتْ همچون خداوند است. انسانى كه ساخته خداوند است ماده صِرف نيست و تنها داراى زندگى دنيوى نيست بلكه جاودانه است و داراى حياتِ جاويد. انسانِ به اين معنا اگر منشأ فعاليتهاى ما در زندگى روى زمين شود، ديگر اين به معناى سكولاريزه كردن و دينزدايى نيست. بلكه اين عين ديندارى است. دينى شدن و تقدّسِ ارتباطات و پيوندها است چرا كه انسان در اين حياتِ زمينى اثر و نشانهاى از خداوند است.
بنابراين، غاية الغايات و علّة العلل خداوند شد.
.
در اينجا دوست دارم اين سؤال را مطرح كنم كه چرا از دخالتِ دين در زندگى انسان بر روى كره خاكى واهمه داريم؟
بعد از اينكه دانستيم مصائبى كه ما امروز متحمل مىشويم به خاطر دين نيست، بعد از اينكه اعتراف كرديم كه جنگهاى صليبى با فتحِ قسطنطنيه مثلاً و تمامِ اقداماتى كه صورت گرفته است، چه از جانب مسلمانان و چه از جانب مسيحيان، بر اساسِ دين نبوده است و دينْ هيچ كدام از اينها را تأييد نمىكند، و پس از آنكه گفتيم اين واقعيت كه امروز بهاسم دين با آن زندگى مىكنيم دين نيست، و بعد از آنكه دريافتيم فرقهگرايىِ موجود در كشور ما از آثار دين نيست و اگر در مقابل هرآنچه در ميان ما به اسمِ دين رواج دارد تسليم نشويم و آن را نپذيريم بلكه مفاهيمِ دينى آن را بيابيم، پس، در اين صورت، چرا مردم را به سوى روش درستِ دينى كردنِ زندگى دعوت نكنيم.
چرا دعوت به سكولاريزم بكنيم! روندِ دينستيزِ موجود در زندگى ما در نتيجه فريبى است كه ما از نمودهاى ارائه شده از دين خوردهايم.
اعتراف مىكنم كه اين نمودها براى انسان و دين خطرآفرين است، امّا دين در اين بيان ابدا سرزنش نمىشود. ممكن است بگوييد: «آزادى و كرامتِ انسان كجا رفت و آيا بهتر نيست بپذيريم انسان بزرگ شده و ديگر نيازى به سرپرست ندارد. دعوت به داخلى كردنِ دين در زندگى انسانْ معنايش اين است كه انسان به قيّم و سرپرست نياز دارد. آيا وقتِ آن نرسيده كه ايمان بياوريم كه انسانْ بزرگ شده و از سرپرست بىنياز.» شايد هم بگوييد: «احكام الهى براى شرايطِ تاريخى خاصى است و حال آنكه ما پيشرفت كردهايم.» ممكن است بگوييد: «همه چيز تغيير يافته و دگرگون شده است. پس اين همه پافشارى بر احكام قديم براى چيست؟» اما شما نمىتوانيد هماهنگى و انسجام را ميانِ ايمان كه فعل قلبى است، و افعال كه فعل بدنى است، منكر شويد. اصلا بدون اين اعتقاد، ايمان باقى نمىماند.
پس اگر بخواهيم به زندگى انسان بر روى زمين چهارچوبى غيبى و الهى بدهيم اين مانع آزادى نيست، همچنان كه اصول و مبانى ريشهاى انسان مانعى بر سر راهِ آزادى انسان نيست. پس اگر شرايطِ تاريخ معاصر را ملاحظه كنيد خواهيد ديد كه اين پيشرفت چيزى جز واكنش انسان در برابر زمين نيست.
تحول و پيشرفت چيست؟
تحول و پيشرفت چيزى نيست جز دادوستد انسان و هستى: اينكه انسان صفحه جديدى از خلقت را بخواند و اين خواندن (شناخت) بر زندگى من و شما اثر گذارد؛ سپس قوانين و راههاى زندگى، هرچند به طور كلى، نوعى قداست و احترام پيدا كند. در اين صورت، همين فعاليتها، همين خدمات، همين قوانين، همين اعمال كه از انسان سر مىزند، وقتى در يك چهارچوب وسيع ماورايى قرار مىگيرد، اين چهارچوب ضمانتى مىشود براى اينكه بشر آن قوانين را به آسانى اجرا كند و پس از كار و تلاش به نوعى تعالى برسد.
.
بنابراين، ما مىتوانيم در يك چهارچوب دينى به همين نتيجه برسيم؛ چهارچوب واقعيت با بررسى شرايطِ تاريخى. حال اگر موقعيتى را كه ما در آن هستيم ناديده بگيريم، بايد مواظب باشيم كه از محيط رنگ نگيريم و ناخواسته به خالى كردن دين از زندگىِ زمينى دعوت نكنيم. اينها مسائلى است پيوسته و مرتبط با يكديگر و از هم گسستنى نيست. اگر جلوِ تأثير دين در كارهاى روزمره و روابط بشرى را بگيريم، ايمان ضعيف مىشود و ضعف آن موجب مىشود كه دين نيروى تحركبخش و اثرگذار خود را از دست بدهد و در پى آن نقشش را نيز در زندگى كنار بگذارد. اگر دين نقش خود را در زندگى از دست بدهد نه با توسعه دادن مسجدها و كليساها نه با بزرگداشت مظاهر دين و نه با محترم داشتنِ بزرگانِ دين نمىتوان جاى آن را پر كرد؛ چرا كه دين هيچ كدامِ اينها نيست. در اين صورت، دين نمىتواند هيچ نقش اساسى را در زندگى به عهده بگيرد. در نتيجه، اگر بخواهيم از ايمان محافظت كنيم لازم است كه ايمان به كار بپردازد و تأثيرِ خود را در زندگى عادى و روزمره از دست ندهد وگرنه ضعيف مىشود و جايگزينى براى آن نيست و نيز نمىتواند نقش اساسى بازى كند.
.
اگر دقت كنيم مىبينيم كه تمدّن جديد بر اساس كنار گذاردن دين از زندگى علمى، صنعتى و اجتماعى بنا شده است. چون بنيانگذارانِ اين تمدّنِ جديد هرچند كه دين را انكار نكردهاند اما آن را ناديده گرفتهاند و جلوِ تأثير آن را بر زندگى سد كردهاند. از اين رو مكتبهاى تمدّنِ جديد، بدون هيچ ضابطه و هماهنگى و هيچ قاعده و اصولى، سر برآوردند و رشد كردند. اين جريان به سركشى جوانب مختلف وجود انسان انجاميد.
سرمايهدارى، استثمار، استعمار، جنگ و آلودگى محيط زيست و به تازگى نفى كار و تلاش. همه زواياى تمدّن جديد طغيان كرده و مىكند، بىهيچ روش معتدل و هماهنگى. زيرا اين تمدّن بر پايههاى اخلاق استوار نشده است بلكه تمدّنى زمينى است كه آسمان براى او ناآشناست. و اين طغيانها باعث عكسالعملها، انقلابها، سازمانهاى سركوبگر، انقلاب اقتصادى، انقلاب در مفاهيم انقلابى شد. و در حقيقت اين انعكاسها از آثار تمدّن جديد، آثار مخرب و عكسالعملهاى درونىاند؛ انفعالاتى هستند كه با مبناى خود متناسبند. نتيجه اينكه: از شكلگيرى تمدّن جديد، با همه نظاممنديها و مكتبهاى مختلفش، صدها سال مىگذرد اما حالِ انسان از آن حيث كه انسان است بهبود نيافته است.
.
.
ادامه دارد
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|
دين در جهان امروز
ششم
اگر بر محصول و تولید انسان، که حد و مرز دارد، تکیه شود،هنگامی که سختی ها و بیماری ها و شرایط و احوالی که انسان در آن به سر می برد و به این حد و مرز برسد با عمل انسان در آینده برخورد می کند و روی آن تاثیر می گذارد. بنابراین،زندگی انسان و بقا و امید او در گرو ایمان به بی نهایت است. این مبنای ذاتی و سیر به سوی امید متوقف بر ایمان به بی نهایت است. غایت و هدف نیز متوقف بر ایمان به بی نهایت است. بی نهایت و ایمان به بی نهایت تنها راه برای بی نیاز شدن انسان ِ افزون طلب است.
.
مسئله ی افزون طلبی ها و زیاده خواهی های نامحدود انسان، با توجه به متناهی بودن و وسایل ِ دستابی به هدف، ریشه ی کشمکش هایی دائم بین افراد و گروه هاست. انسان به آنچه دارد قناعت نمی کند و وسایل تولید او نیز محدود است. اینجاست که درگیری ِ همیشگی رخ می دهد. این مشکل حل نمی شود مگر با جهت دهی این خواست ها به سوی بی نهایت تا زیاده خواهی های او از بین نرود و ، بدون درگیری، به قناعت و بی نیازی دست پیدا کند، چرا که یا باید افزون طلبی های بشر را محدود کنیم یا راهی بی انتها برای او باز کنیم تا بتواند همیشه در حرکت باشد.
.
بنابراین، افزون طلبی و بقای آن، که شرط اساسی برای بقای انسان است، همچنین عدم پیدایش درگیری هاو مشکلات در اجتماعات ِ ما ممکن نیست مگر به سه چیز:
1. ایمان به بی نهایت.
2. اینکه هدف انسان این باشد که در توان به خدای بی نهایت نزدیک شود
3. ایمان به غیب، انسان را به خدا، مالک مرگ و زندگی،پیوند دهد.
...
چه هنگام انسان می تواند همه ی دارایی خود را ببخشد؟ هنگامی که به جاودانه بودن ایمان داشته باشد والا اگر همه ی دارایی خود را ببخشد ، چیزی در ملکیت او باقی نمی ماند.
...
مرگ دربین راه ارزش ندارد، زیرا انسان وقتی راه را برای رسیدن به هدف یا پیروزی بمیرد، با مرگ او، یاد و خاطره اش نیز می میرد. مجاهدانی که قبل از رسیدن پایان انقلاب یا جنگ بمیرند، فراموش می شوند و اسمی از آنها در تاریخ باقی نمی ماند. تاریه فقط از پیروزمندان یاد می ند اما کسانی که قبل از رسیدن به هدف در بین راه بمیرند و از پا درایند، نه تاریخ و نه مردم، از آنان یاد نمی کنند.
بله، برای آنان یک مجسمه ی نمادین به نام سرباز گمنام می سازند اما بیش از این تقدیر و تشکری در کار نیست.
اما تنها مکتبی که انسان را، حتی اگر قبل از رسیدن به نتیجه ای از دنیا برود، پیروزی و کامیاب می شمارد، دین است. دین او را در ردیف ظفرمندان قرار می دهد و برایش پاداش در نظر می گیرد.پس انسان در نظام دین همیشه پیروز و سربلند دانسته می شود، چه به هدف خویش برسد و چه قبل از دستیابی به آن بمیرد.
پس در مسیر منتهی به مرگ از دیدگاه دین هیچ شکست و سقوطی نیست.
...
.
هر چیز که از کارکرد انسان در مدت زندگی اش به دست می آید، هرگاه به نیت خیر انجام شود، آن را عبادت، سازندگی و عمل مقبول ِ درگاه خداوند می نامیم.
...
ایمان در اعمال ِ آدمی ظاهر می شود و در مقابل، اعمال ِ انسان از ایمان ِ او پاسداری می کند. اگر کارها را وانهیم، ایمان به سستی می گراید و در درون ِ انسان می میرد. اینجاست که دین برای بقای ایمان می آید تا روابط ِ انسان را با خداوند و با انسا نهای دیگر و پیوند او را با هستی سامان بخشد و این همان چیزی است که ما آن را عبادت، معاملات و احکام می نامیم. برای اینکه دین بماند و ایمان پایدار باشد باید آثار دین را در اعمال ِ خارج خود جدی بگیریم. یعنی به چگونه زیست انسان بر روی زمین اهتمام ورزیم.
.
.
ادامه دارد
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|
دين در جهان امروز
پنجم
انسان در زندگي خود نيازمند ابزار است. اين امور نيز ابزار ند اما معبود انسان نيستند. زيرا اين ابزارها تغيير مي كنند
و بنابراين نمي توانند پشتوانه و تكيه گاه انسان باشند. نوع بشر نيازمند چيزي است كه تغيير ناپذير باشد و از او محافظت
كند. انسان بايد به چيزي تكيه كند كه او را در همه ي حالاتش رها نكند؛ يعني تغيير نكند و بتوان بر آن تكيه كرد. اين
چيزِ بي نهايت نمي تواند محصول دست بشر باشد. اگر دستاورد بشر نباشد و اگر انسان تكيه گاهي داشته باشد كه در هر
زمان و هر موقعيت بر آن تكيه كند، در اين صورت، انسان خويشتن را قوي و استوار مي بيند، به طوري كه در خود
نيروي كافي و هميشگي براي حركت مي يابد. اين همان معنايي است كه آيه ي "الا بذکر الله تطمئن القلوب" به آن اشاره مي كند.
انسان كار مي كند، مي آموزد و مي انديشد و اين وسايل را در راه پيشرفت زندگي خود به كار مي برد. اما اين امور
معبود نيستند. به بيان ديگر، الله " الا له"، يا معبود، آفريدگار انسان است و همانطور كه آفريدگار اوست مبدا و ريشه ي
فعاليت ها و تحركات او نيز هست. پس آن چيزي را كه همه ي فعاليت هاي انسان از او سرچشمه مي گيرد، معبودِ ( الهِ)
انسان مي ناميم. آيا ممكن است منبع همه ي فعاليت هاي انسان غير از موجودي بي نهايت باشد كه دائما به او اميد، تحرك
و نيرو مي بخشد؟ در اينجا يك نكته ي اساسي وجود دارد: هر آنچه ساخته ي ماست از تفكر گرفته تا فلسفه، علم، قانون،
يا هر چيز ديگر، تا زماني كه دستاورد بشر باشد و از او نشات گرفته باشد، مخلوق اوست و از هوا و هوس او ناشي مي
شود. اما انسان از كجا دريافت مي كند و بر چه چيز تكيه دارد؟
اينجاست كه معناي معبود( اله) تحقق پيدا مي كند، معبودي كه وجود و حركت و فعاليت مي بخشد. بنابراين، وجود خداوند
بي نهايت پشتوانه و راهنماي راه است براي اينكه انسان دائما پرجنب و جوش و قوي و استوار باقي بماند.
مسئله ي ديگر اينكه ايمان به غيب منشا و خاستگاه اميد پايدار است و، از طرفي، اميد حقيقت زندگي است. بنابراين، نااميدي به منزله ي بريده شدن و جدا شدن انسان از آينده است. انساني كه اميد ندارد براي يك ساعت بعد خود نمي انديشد، اصلا در آينده وجود ندارد بلكه در حالت كنوني خود باقي است و باقي ماندن در حالت فعلي يعني جمود و جود يعني مرگ. پس اميد حيات انسان است. انسان اگر فرضا به بي نهايت ايمان نداشته باشد، در سختي ها و بيماري ها و حادثه ها به پايان تواناييهاي محصولات خود رسيده و در نتيجه نااميد مي شود و مي ميرد و اگر زنده باشد، خودش محوم مي ماند و زمين را نيز از نيرو و توان خود محروم مي كند.اميدوار ماندن انسان ممكن نيست مگر با ايمان داشتن به بي نهايت
.
.
ادامه دارد
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|
دين در جهان امروز
چهارم
گفتم كه دين در زما ما قيد و محدوديت است. در همين مورد شنيدم كه يكي از علماي دين، دو سال قبل ، در يك مؤسسه ي ديني، درباره ي موضوعي كلامي سخنراني مي كرد. مي خواست دين خود را بر ساير اديان برتري دهد. مي گفت كه دين او به پيروانش اجازه مي دهد كه از آن دست بردارند. پس دين او به آزادي نزديكتر است، چرا كه با رها شدن از قيد آن موافق است. بدين ترتيب، اين شخص تاييد مي كند كه دينش قيد و بند است. او بايد بداند كه انسان به طور كلي آزاد آفريده شده و ميل به مقيد شدن ندارد.
.
بعد از بيان اين مطالب غم بار بايد بگويم كه فطرت بشر، كه از دير باز قائل به دينداري بوده و آن را طلبيده است، در اين فضاي نامناسب، پژمرده و ضعيف گرديده و در بسياري از حالت ها به اسكلتي بي روح و اثري تاريخي تبديل شده است. پس از اين بيان بسيار مختصر، مي پردازيم به آنچه دين در اين زمان مي تواند به جهان اسلام ارائه دهد. سپس راه هاي محقق ساختن اين آرزو را بررسي مي كنيم.
.
دين، هنگامي كه پا به عرصه نهاد، نقش اساسي در تحرك بخشيدن به تاريخ و تربيت كردن انسان داشت. اوضاع آن زمان را، كه با شرايط فعلي متفاوت بود، مرور مي كنيم تا ببينيم چه نقشي از دين انتظار مي رود.
.
اگر نقش دين را در آن زمان ملاحظه كنيم، راه هايي براي پاسخگويي به سوالمان مي يابيم. دين، در آغاز كار خود و در اولين گام، بر ايمان به غيب، ايمان به مطلق و ايمان به خدا تكيه دارد. در اينجا لحظه اي درنگ مي كنيم تا ببينيم آيا انسان مدرن نياز به ايمان به غيب و ايمان به مطلق دارد يا نه
.
ممكن است به ذهن بيايد كه پيشرفت شگفت انگيز انسان در علم، فكر، تكنيك، فلسفه، و ... مجالي براي نياز به ايمان به غيب يا ايمان به بي نهايت باقي نگذاشته است، پس هيچ احتياجي به آن نيست. اما حقيقت عكس آن است. علم، فلسفه، حقوق، هنر، تكنيك، و ديگر دستاوردهاي بشر، به هر درجه اي از ترقي كه برسد، حتي بعد از صدها سال، باز ساخته ي دست بشر است و هر آنچه ساخته ي دست بشر و محصول فكر او باشد همواره در حال تكامل و پيشرفت است و اين مسئله اي غير قابل انكار است، زيرا بشر در زمينه ي علم، صنعت، فلسفه، و حقوق همواره پيشرفت مي كند و تكامل مي يابد و تكامل يعني دگرگوني و تحول.
.
و دگرگوني يعني تزلزل و بي ثباتي. چون چيزي را كه امروز من مي دانم ممكن است فردا ندانم و شايد فردا ضد آن را بدانم. هر چيز در هر زمينه اي تغييرپذير است و تا زماني كه علم در حال تكامل باشد، متزلزل و متغير است. در مورد فلسفه و هنر و حقوق نيز همينطور. به بيان كوتاه تر ، هر آنچه محصول و دستاورد بشر باشد در حال تكامل است و تا زماني كه در حال تكامل باشد، متغيير و متزلزل است. و تا زماني كه متزلزل باشد نمي تواند تكيه گاه و معبود انسان باشد. اين امور، يعني علم، فلسفه، هنر، صنعت و حقوق، مخلوق انسان است نه خالق او.
.
ادامه دارد
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|
دين در جهان امروز
بخش سوم
.
اما در عرصه ي فرهنگ، مجموعه ي برداشت هايي است كه دير هنگام ارائه شده است و بر اساس تحولات و پيشرفت ها ي موجود متحول مي شود. اما اين تحول به واسطه ي خود او نيست بلكه به دنبال پيشرفت تمدن صورت مي گيرد.
دين تابع حالات تمدن است و بر طبق آن برداشت ها و تقسيرهاي خود را ارائه و تلاش مي كند تا بين خود و كاروان تمدن جهان انسجام و هماهنگي برقرار سازد. پس دين تفسيرهاي عقب مانده و دير هنگام است. نظام دين مرحله اي از تاريخ شده است كه دستاورد هاي خود را دارد و مانند هر مرحله ي ديگر نابود مي شود.
مؤسسات ديني در غرب در واقع جزئي از مؤسسات امروزي گرديده و هيچ نقش اساسي ندارد. همراه كاروان تمدن جديد حركت مي كند، بدون اينكه ان را رهبري كند. در بعضي از كشورهاي شرق مؤسسات ديني، مانند حاكمان گذشته، كاملا منزوي اند و برخي ديگر آن چنان دچار ضعف شده اند كه تنها در ميان گروه هاي خاصي رونق دارند و مختص به افراد گروه شان هستند و اگر از حد و مرزهاي تحميل شده بر آن ها فراتر نروند، مورد احترام اند. رسوبات و باقي مانده هايي هستند در قلب هاي مردم و مي توان گفت كه بخشي از عقل باطني را تشكيل مي دهند.
تجربه هاي دين تنها افتخار و عظمت براي امت هاي گذشته شده است. به طور خلاصه، دين در كاروان تمدن جديد نقش رهبري ندارد؛ فرمان بردار است نه پيشوا، منفعل است نه اثرگذار؛ پشت سر اين كاروان با حشمت و شكوه حركت مي كند و مي كوشد تا خود را با پيشگامان اين قافله هماهنگ كند.
در بسياري از زمان ها و مكان ها دين در مقام وسيله اي براي جناح بندي و حزب گرايي به كار مي رود. حزب را كسي رهبري مي كند كه نامي از ددين بر خود دارد، ولي دورترين مردم از آن است. كسي درباره ي دين سخن مي گويد كه بي اعتقادترين مردم به آن است. در دوره هاي اخير، دين شعاري براي محتواي غير ديني و مباني و افكار بيگانه كه محصول تمدن غرب است، شده و بر اثر اين دوري و بيگانگي، از ماهيت و ساختار ديني خود فاصله ي زيادي گرفته است.
اين مباني با رنگ و شكل ديني به مردم عرضه شده و با نام دين در كام آن ها ريخته مي شود.
فقط شعار است و اسم، ولي محتوا غير ديني است.
دين در زمان ما مراسم تشريفاتي است و ميراث كهن است. تشكيلات، مؤسسات و محدوديت ها است. و در بهترين حالت ها توشه اي است براي آخرت و وسيله اي براي هموار كردن راه هاي مرگ. عجيب آن كه برخي از عالمان ديني قبل از ديگران به حقيقت دين كافر مي شوند.
.
ادامه دارد
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|
دين در جهان امروز
بخش دوم
.
ما، علاوه بر اين رنج و محنت، دچار تفرقه هم هستيم. حتي در مورد راه هاي اتحاد نيز تفرقه داريم . ما دچار فساديم. از غلبه ي خود خواهي ها گرفته تا تجمع منافع در درست گروهي خاص و تناقض ها و نبودن حس مشترك تا بي توجهي و پشت گوش انداختن مسئوليت ها. ما كرفتار اين مسائليم. آيا ممكن است دين به ما در اين شرايط خدمتي ارائه كند؟
.
عنوان سخنراني ( دين در جهان امروز) دو معنا دارد: اول، واقعيت دين در عصر كنوني؛ دوم، دين در عصر كنوني چه نقشي مي تواند ايفا كند. اين دو معنا حقيقت موضوع اند.
.
واقعيت زمان و دين در عصر ما واقعيت اسقباري است. اين يك اعتراف دردناك است، اما حقيقت دارد و اگر واقعيت را قبول نكنيم نمي توانيم آينده را بسازيم.
.
. واقعيت دين در زمان ما در عرصه ي ايمان، مبتني بر تصوير است نه تصديق. تابلويي است زيبا اما بي روح، در سينه ي كساني كه خود را به دين نسبت مي دهند. نمي درخشد و فروغ ندارد. ايمان در بهترين حالت به ناديده گرفتن رنج ها و سختي هها مبدل شده است، نه تحرك بخشيدن و برانگيختن براي فائق امدن بر آن ها. غالبا ايمان نقش حايل و مانع بين افراد بشر را دارد. در عرصه ي شريعت، دين به ميراثي قانوني تبديل شده كه در عرف متدين زينتي ظاهري است. كسي كه اين قوانين را مراعات مي كند اشكالي بر او نيست، اما نكته اين است كه اين فقط زينتي ظاهري است. شريعت در زمان ما به توجيه ، تاوان و پوشش براي بسياري از گناهان بزرگ و سنگين تبديل شده است.گناه مي كنند سپس براي جبران و طلب بخشش مراسم و آيين خاصي بجا مي آورند- قيد و بندي كه الزامي نيست و انسان مدرن ميل به رهايي از آن را دارد.
اما در عرصه ي اخلاق، فقط كمال روح است كه به فرد اختصاص دارد و جامعه را در بر نمي گيرد. به عبارت ديگر، امروزه اخلاق وسيله شده است، وسيله اي براي موفقيت فرد در سياست، تجارت و يا توليد.
.
حتما كتاب هاي معروف ديل كارنگي را خوانده ايد؛ ايين دوست يابي، چگونه تاجر شويم، و امثال آن. اخلاق در عرف امروز وسيله اي براي جلب مشتري و موفقيت سياست و تجارت است. اخلاق امري معنوي به حساب نمي آيد، بلكه جزئي از عوامل موفقيت مادي و وسيله اي جديد از اسباب مادي شمرده مي شود.
.
.
ادامه دارد
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|
دين در جهان امروز
بخش اول
.
سخنراني در دانشكده ي حقوق و علوم اقتصادي دانشگاه پدرانِ يسوعي، به نقل از روزنامه ي الحياة 2/3/1968 م (11/12/1346) . در اين مراسم روساي دانشكده هاي مختلف اين دانشگاه و عده ي زيادي از كشيش هاي مسيحي حضور داشتند.
.
سروران، حضار گرامي، آيا در دين در اين عصر نقش قابل ذكري دارد؟ آيا در اين مراسم در سالن دانشكده ي حقوق، كه به دعوت جوانان شركت كننده در جلسات فرهنگي برپا شده است، آيا در اين شرايط مي توان از دين و دنياي معاصر سخن گفت؟
.
وضعيت بسيار دشوار است و شايد عجيب. اكنون تمدن پيشرفت چشمگيري كرده و عصر اتم و فضا به ما رو آورده است. به عبارت بهتر، ما وارد عصر اتم، فضا و تكنينك شده ايم؛ تكنيكي كه با شتاب در حال پيشرفت است و انسان را به تفكر و برنامه ريزي فرا مي خواند. اكنون دامنه ي علم گسترش يافته و همه چيز را فرا گرفته است. نه كوچكي اتم مانع از تعيين ابعاد و اندازه گيري وزن آن شده و نه عظمت ابر علم را از دربرگيرندگي آن باز داشته است.
امروزه تجربه هاي بشر در زمينه ي حقوق و قوانين و تنظيم اختلالات موجود در سيستم بدن انسان و در ارزيابي نظام هاي اجتماعي گوناگون به اوج خود رسيده است. اكنون درك انسان از كمالات اخلاقي و ارزش هاي متعالي كامل شده و حتي جنبه ي ماورائي طبيعت بر ذهن جستجوگر او پوشيده نمانده و از همين رو توانسته است بر اساس آثار طبيعت و گردآوري تجارب و به كارگيري علوم، مباني و اصولي براي ماوراء طبيعت قرار دهد.
بعد از اين همه تحول و پيشرفت، ورود علم و تجربه هاي بشر در تمام عرصه هاي ديني، مانند مسائل حلال و حرام و قوانين اخلاق و حتي مبحث ماوراء طبيعت، بعد از اين همه ، چه نقشي براي دين در زمان ما باقي مي اند؟
.
اين اوضاع جهان، لبنان و تمام كشورهاي عربي است. حال كه ما همگام با تمدن جهان زندگي مي كنيم، پس، به عنوان جزئي از كل يا فرعي از اصل، حكم جهان را داريم و ناخواسته وارد رنج و سختي شده ايم كه در آن فقط زور و اسلحه حكم مي راند. در كشاكش اين سختي ها فقط سياست، تبليغات، تكنولوژي و رقابت در زمينه ي افزايش توليد حرف براي گفتن دارد.
.
ما اينجا، در شرق، دچار بحراني هستيم كه منشا اصلي آن ماده و مسائل مربوط به ماده است. پس دين در اين صحنه و به ويژه در عصر كنوني چه چيزي مي تواند به ما ارائه دهد؟.
..
ادامه دارد
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|
از من خواست در يك مراسم عروسي شاهد عقد باشم. ريش تراشيده ام رو نشون دادم و گفتم : ما كه عادل نيستيم.خنديد و گفت: از كي تا حالا عدالت به ريش شده؟ .
.
براي رفع محروميت حركت محرومين تاسيس شد. عضويت براي همه آزاد بود؛ شيعه، سني، براش آدم ها مهم بودن نه دينشون...
.
.
مي گفت اول بياييد معيشت مردم رو سامون بديم بعد به سراغ دينشون بريم. مردمي كه زندگي درستي ندارن دين درستي هم نخواهند داشت
.
.
جرج جرداق( متفكر و نويسنده مسيحي لبنان): اگر همه ي روحانيون مسلمان، اسلام را مانند ... معرفي مي كردند، اثري از مسيحيت و ساير اديان باقي نمي ماند.
.
.
استاد شهيد مرتضي مطهري: ... 50 سال از زمانش جلوتر است. هميشه ما در بحث هايي كه با ... داشتيم كم مي آورديم.
.
.
شهيد دكترمصطفي چمران: اين مرد بزرگ قادر شد حركتي ايجاد كند. پس از 1400 سال، اين شيعه را به جنبش در آورد. او را به حركت درآورد، آنچنان حركتي ايجاد كند كه ماهيت حاكمه لبنان را بلرزاند، اسرائيل را به وحشت بياندازد، نظام هاي طاغوتي عربي از او به وحشت بيفتند. سال ها قبل از آن كه انقلاب اسلامي ما به پيروزي برسد، اين مرد بزرگ اين حركت را سازماندهي كرد.
..
.
فعلا قرار نيست نام اين شخصيت منحصر به فرد مهم باشه.... سعي كنيد بدون پرداختن به نام و نشان ايشون انديشه هاشون رو در ادامه ي مطالب پيگير كنيد.
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|
در روز 14 خرداد سال 1307 هجري شمسي در شهر مقدس قم ديده به جهان گشود. .
پس از اتمام سيكل اول و بخش مقدمات علوم حوزوي، در خرداد سال 1322 رسما به حوزه علميه قم پيوست،
.
وي از ابتداي بهار سال 1326 وارد مرحله درس خارج گرديد، و تا اواخر پاييز سال 1338، يعني قريب سيزده سال تمام، از مدرسين بزرگ حوزه هاي علميه قم و نجف كسب فيض نمود.
.
در كنار تحصيلات حوزوي، دروس دبيرستان خود را به اتمام رساند، و در سال 1329 به عنوان اولين دانشجوي روحاني در رشته «حقوق در اقتصاد» به دانشگاه تهران وارد، و در سال 1332 از آن فارغ التحصيل گرديد.
.
در اواخر سال 1338 و به دنبال توصيه هاي حضرات آيات بروجردي، حكيم و شيخ مرتضي آل ياسين، وصيت مرحوم آيت الله سيد عبدالحسين شرف الدين رهبر متوفي شيعيان لبنان را لبيك گفت و به عنوان جانشين آن مرحوم، سرزمين مادري خود ايران را به سوي لبنان ترك نمود. اصلاح امور فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي جامعه شيعيان لبنان از يكسو، و استفاده از ظرفيتهاي منحصر به فرد لبنان جهت نماياندن چهره عاقل، عادل، انساندوست و با زمان مكتب اهل بيت به جهانيان از سوي ديگر، اهداف اصلي اين هجرت را تشكيل مي داد.
.
.
ادامه ي مطلب رو حتما پيگيري كنيد....يك شخصيت منحصر به فرد
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|
پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویربود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود ،اما میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
... هر چه میپرسیدم از خود از خدا
از زمین از اسمان از ابر ها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت میکند
کج گشودی دست ،سنگت می کند
کج نهادی پا ی لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می دهد
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...
نیت من در نماز ودر دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود ..
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صد ها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادیم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه ی خوب خداست
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟
گفت :آری خانه ی او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرینتر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی ست
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او راهم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان در بارهی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان در باره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر
.
قیصر امین پو
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|
تخريب شخصيت مديران
...إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ الْفَاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ(19) نور
كساني كه به دنبال بي آبرو كردن مومنان هستند، عذابي دردناك خواهند داشت.
168. تخريب اهل ايمان به خصوص مديران و مسئولان، امري است كه بايد به شدت با آن برخورد شود و عوامل آن، مجازات سختي شوند.
سيصد نكته در مديريت اسلامي. محسن قرائتي. ص71
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|
جان بيمار مرا نيست ز تو روي سوال ...اي خوش آن خسته كه از دوست جوابي دارد .
.
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|
سيد اگر اشكانه را نمي ديد، هرگز عاشق نمي شد، ولي او را ديد و عاشق شد و فكر كرد دختري كه اسمش اشكانه است، هرگز نخواهد فهميد جواني كه اسمش سيد حسين است، چقدر دوستش دارد..
.
سيد آن روز بارها خود را سرزنش كرد كه چرا افسار نگاهش را نكشيده است تا بعدها گرفتار اين همه بي قراري نشود.
.
.
آن روز اگر سيد مي دانست كه در دل اشكانه نيز چه احساس مشابهي قرار دارد، اين همه براي نزديك شدن به او دچار ترديد نمي شد...
.
.
اشكانه/ ابراهيم حسن بيگي/ انتشارات قدياني
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|
ايرانم را ... دوست دارم
.
.
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|
يك روز بي جواب
من فقط نگران بودم. همين
.
.
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|
فن آوري و روش هاي ابتكاري
أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ ﴿1﴾ ...وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرًا أَبَابِيلَ ﴿3﴾ الفيل
هنگامي كه ابرهه با سپاهي فيل سوار به مكه حمله كرد، خداوند پرندگاني را فرستاد كه هر يك سنگي بر سپاه ابرهه قرو ريختند و همه آنها را هلاك كردند.
297. هنگامي كه رقبا از وسايل و امكانات و تجهيزات جديد استفاده مي كنند بايد از امكانات جديد استفاده كرد.( استفاده از فيل، ابتكار دشمن بود و استفاده از پرندگان، ابتكار خداوند.)
298. روش هاي صنعتي و جديد را نمي توان به روش هاي سنتي پاسخ داد، بلكه بايد با متدها و روش هاي ابتكاري به جنگ رقبا رفت.
.
سيصد نكته در مديريت اسلامي. محسن قرائتي. ص108
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|
هر روز شيطان لعنتي
خط هاي ذهن مرا
اشغال مي كند
هي با شماره هاي غلط ، زنگ مي زند، آن وقت
من اشتباه مي كنم و او
با اشتباه هاي دلم
حال مي كند.
ديروز يك فرشته به من مي گفت:
تو گوشي دل خود را
بد گذاشتي
آن وقت ها كه خدا به تو مي زد زنگ
آخر چرا جواب ندادي
چرا بر نداشتي؟!
يادش به خير
آن روزها
مكالمه با خورشيد
دفترچه هاي ذهن كوچك من را
سرشار خاطره مي كرد
امروز پاره است
آن سيم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره مي كرد.
×××
با من تماس بگير ، خدايا
حتي هزار بار
وقتي كه نيستم
لطفا پيام خودت را
روي پيام گير دلم بگذار.
×××
عرفان نظر آهاري
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|
اوايل كوچك بود.
يعني من اينطور فكر مي كردم. اما بعد بزرگ و بزرگتر شد.
آن قدر كه ديگر نمي شد آن را در غزلي يا قصه اي يا حتي دلي حبس كرد.
حجم اش بزرگ تر از دل شد و من هميشه از چيزهايي كه حجم شان بزرگتر از دل مي شود، مي ترسم.
از چيزهايي كه براي نگاه كردن شان- بس كه بزرگ اند- بايد فاصله بگيرم، مي ترسم.
از وقتي كه فهميده ام ابعاد بزرگش را نمي توانم با كلمات اندازه بگيرم يا در " دوستت دارم" خلاصه اش كنم، به شدت ترسيده ام.
از حقارت خودم لج ام گرفته است.
از ناتواني و كوچكي روح ام.
فكر مي كردم هميشه كوچك تر از من باقي خواهد ماند. فكر مي كردم اين من هستم كه او را آفريده ام و براي هميشه آفريده ي من باقي خواهد ماند.
اما نماند.
به سرعت بزرگ شد.
از لاي انگشتان من لغزيد و گريخت. آن قدر كه من مقهور شدم. آن قدر كه وسعت اش از مرزهاي " دوست داشتن" فراتر رفت. آن قدر كه ديگر از من فرمان نمي برد.
آن قدر كه حالا مي خواهد مرا در خودش محو كند.
اكنون من با همه ي تواني كه برايم مانده است مي گويم" دوستت دارم" تا شايد اندكي از فشار غريبي كه بر روحم حس مي كنم رها شوم. تا گوي داغ را ، براي لحظه اي هم كه شده، بيندازم روي زمين.
.
..
حكايت عشقي بي قاف بي شين بي نقطه/ مصطفي مستور/نشر چشمه
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|
اَللَّهُمَّ اِنَّهُ يَحْجُبُنى عَنْ مَسْئَلَتِكَ خِلالٌ ثَلاثٌ، وَ تَحْدُونى پروردگارا سه خصلت مرا از اينكه چيزى از تو بخواهم بازمىدارد، و يك خصلت مرا به درخواست از
عَلَيْها خَلَّةٌ واحِدَةٌ: يَحْجُبُنى اَمْرٌ اَمَرْتَ بِهِ فَاَبْطَاْتُ عَنْهُ، وَ نَهْىٌ
تو ترغيب مىكند، آن سه عبارت است از امرى كه به آن فرمان دادهاى و من در انجامش كندى كردم، و
نَهَيْتَنى عَنْهُ فَاَسْرَعْتُ اِلَيْهِ، وَ نِعْمَةٌ اَنْعَمْتَ بِها عَلَىَّ فَقَصَّرْتُ
كارى كه مرا از آن نهى نمودى و به سويش شتافتم، و نعمتىكه بهمن بخشيدى ولى در شكر گزاريش
فى شُكْرِها. وَ يَحْدُونى عَلى مَسْئَلَتِكَ تَفَضُّلُكَ عَلى مَنْ اَقْبَلَ
كوتاهى كردم. اما آنچه مرا بر درخواست از تو ترغيب مىكند احسان توست به آنكه با نيّت پاك
بِوَجْهِهِ اِلَيْكَ، وَ وَفَدَ بِحُسْنِ ظَنِّهِ اِلَيْكَ، اِذْ جَميعُ
به تو روى آورده، و از طريق خوش گمانى به درگاه تو آمده، زيرا كه تمام احسانهايت از
اِحْسانِكَ تَفَضُّلٌ وَ اِذْكُلُّ نِعَمِكَ ابْتِدآءٌ، فَها اَنَاذا، يا اِلهى،
روى تفضّل است، و نعمتهايت همه بىسبب و بدون سرآغاز. اى خداى من اينك منم كه
واقِفٌ بِبابِ عِزِّكَ وُقُوفَ الْمُسْتَسْلِمِ الذَّليلِ، وَ سآئِلُكَ عَلَى
به پيشگاه عزتت همچون تسليم شونده ذليل ايستادهام، و با شرم و حيا همچون
الْحَيآءِ مِنّى سُؤالَ الْبآئِسِ الْمُعيلِ، مُقِرٌّ لَكَ بِاَنّى
نيازمندى عيالوار از تو درخواست مىكنم، و معترفم كه در
لَمْاَسْتَسْلِمْ وَقْتَ اِحْسانِكَ اِلاّ بِالْاِقْلاعِ عَنْ عِصْيانِكَ، وَ
هنگام احسان تو جز خوددارى از معصيت طاعتى نكردهام، و
لَمْاَخْلُ فِىالْحالاتِ كُلِّها مِنِ امْتِنانِكَ، فَهَلْ يَنْفَعُنى، يا اِلهى،
هيچگاه از نعمتت بىبهره نبودهام، خدايا اكنون كه در برابرت
اِقْرارى عِنْدَكَ بِسُوءِ مَااكْتَسَبْتُ؟ وَ هَلْ يُنْجينى مِنْكَ
به زشتى اعمالم اعتراف مىكنم برايم سودى خواهد داشت؟ و آيا اقرار به زشتى آنچه
اعْتِرافى لَكَ بِقَبيحِ مَاارْتَكَبْتُ؟ اَمْ اَوْجَبْتَ لى فى مَقامى هذا
انجام دادهام مرا از عذاب تو نجات خواهد داد؟ يا آنكه مرا در اين حالى كه هستم مستوجب
سُخْطَكَ؟ اَمْ لَزِمَنى فى وَقْتِ دُعاىَ مَقْتُكَ؟ سُبْحانَكَ،
غضب خود مىدانى؟ و يا در اين هنگام كه تو را مىخوانم اراده عذابى شديد به دنبال من است؟ پاكو منزّهى،
لااَيْئَسُ مِنْكَ وَقَدْ فَتَحْتَ لى بابَ التَّوْبَةِ اِلَيْكَ، بَلْ اَقُولُ
از تو نااميد نيستم در حالى كه درِ توبه را به رويم گشودهاى، بلكه سخن بنده
مَقالَ الْعَبْدِ الذَّليلِ، الظّالِمِ لِنَفْسِهِ، الْمُسْتَخِفِّ بِحُرْمَةِ رَبِّهِ،
ذليل را به زبان مىآورم، بندهاى كه به خود ستم كرده، و حريم حرمت پروردگارش را سبك شمرده،
الَّذى عَظُمَتْ ذُنُوبُهُ فَجَلَّتْ، وَ اَدْبَرَتْ اَيّامُهُ فَوَلَّتْ،
بندهاى كه گناهش عظيم است و روى هم انباشته، و روزگار از او روى گردانده و عمرش سپرى شده،
حَتّى اِذا رَاى مُدَّةَ الْعَمَلِ قَدِانْقَضَتْ، وَ غايَةَ الْعُمُرِ قَدِ انْتَهَتْ،
تا چون نظر كرده كه زمان عمل گذشته، و دوران عمر به آخر رسيده،
وَ اَيْقَنَ اَنَّهُ لامَحيصَ لَهُ مِنْكَ، وَ لا مَهْرَبَ لَهُ عَنْكَ، تَلَقَّاكَ
و يقين نموده كه پناهگاهى از عذابت و گريزگاهى از انتقامت نيست، با ناله و انابه
بِالْاِنابَةِ، وَ اَخْلَصَ لَكَ التَّوْبَةَ، فَقامَ اِلَيْكَ بِقَلْبٍ طاهِرٍ نَقِىٍّ،
به سويت روآورده، و توبهاش را براى تو خالص ساخته، پس با دلى پاك و پاكيزه به سويت برخاسته،
ثُمَّ دَعاكَ بِصَوْتٍ حآئِلٍ خَفِىٍّ، قَدْ تَطَاْطَاَ لَكَ فَانْحَنى،
و تو را با نالهاى سوزناك و آهسته خوانده، درحالى كه از شدت تواضع در برابر تو خم گشته،
وَنَكَّسَ رَأْسَهُ فَانْثَنى، قَدْ اَرْعَشَتْ خَشْيَتُهُ رِجْلَيْهِ، وَ غَرَّقَتْ
و از سرافكندگى كج و فرومانده شده، و ترس از مقام تو هر دو پايش را به لرزه انداخته، و اشك چشم
دُمُوعُهُ خَدَّيْهِ، يَدْعُوكَ بِيا اَرْحَمَالرّاحِمينَ، وَ يا اَرْحَمَ مَنِ
صفحه رخسارش را فراگرفته، و با اين جملات تو را مىخواند: اى مهربانترين مهربانان، اى بخشندهتر
انْتابَهُ الْمُسْتَرْحِمُونَ، وَ يا اَعْطَفَ مَنْ اَطافَ بِهِ الْمُسْتَغْفِرُونَ،
كسى كه طالبان رحمت نوبت به نوبت آهنگ او كنند، و اى عطوفتر كسى كه آمرزش خواهان گرد او گردند،
وَ يا مَنْ عَفْوُهُ اَكْثَرُ مِنْ نَقِمَتِهِ، وَ يا مَنْ رِضاهُ اَوْفَرُمِنْسَخَطِهِ،
و اى كسى كه عفوت افزون از انتقامت است، و اى آن كه خشنوديت بيش از خشم توست،
وَ يا مَنْ تَحَمَّدَ اِلى خَلْقِهِ بِحُسْنِ التَّجاوُزِ، وَ يا مَنْ عَوَّدَ عِبادَهُ
و اى كسى كه بهخاطر گذشت پسنديدهات آفريدگانت را به حمد خويش فراخواندهاى، و اى كسى كه بندگانت را به پذيرفتن
قَبُولَ الْاِنابَةِ، وَ يا مَنِ اسْتَصْلَحَ فاسِدَهُمْ بِالتَّوْبَةِ، وَ يا مَنْ
توبه عادت دادهاى، و اى كسى كه اصلاح تباهكارى مردم را به وسيله توبه خواستهاى، و اى كسى كه
رَضِىَ مِنْ فِعْلِهِمْ بِالْيَسيرِ، وَ يا مَنْ كافى قَليلَهُمْ بِالْكَثيرِ،
به عمل اندك بندگان خشنود شدهاى، و كم آنان را پاداش فراوان دادهاى،
وَ يا مَن ضَمٍنَ لَهم اٍجابةَ الدعاءٍ ,وَ يا وَعَدَهم عَلي نَفسٍهٍ
و اى كسى كه اجابت دعا را براى ايشان ضامن گشتهاى، و اى آن كه به فضل و بخشش خويش آنان را
بِتَفَضُّلِهِ حُسْنَ الْجَزآءِ، ما اَنَا بِاَعْصى مَنْ عَصاكَ فَغَفَرْتَ
به پاداش نيكو وعده دادهاى، من نه از گناهكارترين گناهكارانم كه تو او را آمرزيدهاى،
لَهُ، وَ ما اَنَا بِاَلْوَمِ مَنِ اعْتَذَرَ اِلَيْكَ فَقَبِلْتَ مِنْهُ، وَ ما اَنَا
و نه از نكوهيدهترين افرادى كه به درگاهت عذر آورده و تو عذرش را قبول كردهاى، و نه
بِاَظْلَمِ مَنْ تابَ اِلَيْكَ فَعُدْتَ عَلَيْهِ، اَتُوبُ اِلَيْكَ فى مَقامى
از ستمكارترين ستمكاران كه نزد تو موفق به توبه شده و تو به او احسان كردهاى،
هذا تَوْبَةَ نادِمٍ عَلى ما فَرَطَ مِنْهُ، مُشْفِقٍ مِمَّا اجْتَمَعَ عَلَيْهِ،
در چنين حال به جانب تو بازمىگردم بازگشت كسى كه از كرده گذشته خود پشيمان و از آنچه بر سرش آمده نگران،
خالِصِ الْحَيآءِ مِمّا وَقَعَ فيهِ، عالِمٍ بِاَنَّ الْعَفْوَ عَنِ الذَّنْبِ
و از ورطهاى كه در آن افتاده از روى خلوص شرمگين است، و مىداند كه گذشت از گناه بزرگ
الْعَظيمِ لايَتَعاظَمُكَ، وَ اَنَّ التَّجاوُزَ عَنِ الْاِثْمِ الْجَليلِ
در نظر تو عظيم نمىنمايد، و بخشيدن معصيت خطير
لايَسْتَصْعِبُكَ، وَ اَنَّ احْتِمالَ الْجِناياتِ الْفاحِشَةِ لايَتَكَاَّدُكَ،
بر تو گران نمىباشد، و تحمل جنايات سنگين بر تو دشوار نمىآيد،
وَ اَنَّ اَحَبَّ عِبادِكَ اِلَيْكَ مَنْ تَرَكَ الْاِسْتِكْبارَ عَلَيْكَ، وَ جانَبَ
و محبوبترين بندگانت نزد تو كسى است كه در پيشگاه تو دست از سركشى و نافرمانى بردارد، و از
الْاِصْرارَ، وَ لَزِمَ الْاِسْتِغْفارَ، وَ اَنَا اَبْرَءُ اِلَيْكَ مِنْ اَنْ اَسْتَكْبِرَ،
پافشارى بر گناه اجتناب نمايد، و درخواست آمرزش را ادامه دهد، و من در برابر تو بيزارى مىجويم از اينكه سركشى كنم،
وَ اَعُوذُ بِكَ مِنْ اَنْ اُصِرَّ، وَاَسْتَغْفِرُكَ لِما قَصَّرْتُ فيهِ،
و بهتو پناهمىبرم از اينكه بر گناه اصرار ورزم، و براى آنچه در آن كوتاهى ورزيدهام طلبآمرزش دارم،
وَاَسْتَعينُ بِكَ عَلى ماعَجَزْتُ عَنْهُ. اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ
و بر آنچه از انجامش فروماندهام از تو درخواست يارى مىكنم. الها، بر محمد و آلش درود
وَالِهِ، وَ هَبْ لى ما يَجِبُ عَلَىَّ لَكَ، وَ عافِنى مِمّا اَسْتَوْجِبُهُ
فرست، و از حقوقى كه بر عهده من دارى بگذر، و از عذابى كه مستحق آنم
مِنْكَ، وَاَجِرْنى مِمّا يَخافُهُ اَهْلُ الْاِسآئَةِ، فَاِنّكَ مَلىءٌ بِالْعَفْوِ،
معافم دار، و از آنچه بدكاران از آن مىترسند پناهم ده، زيرا كه تو بر عفو و بخشش كمال قدرت را دارى،
مَرْجُوٌّ لِلْمَغْفِرَةِ، مَعْرُوفٌ بِالتَّجاوُزِ، لَيْسَ لِحاجَتى
و به جهت آمرزش موضع اميدى، و به گذشت معروفى، نيازم را جز تو محل
مَطْلَبٌ سِواكَ، وَ لا لِذَنْبى غافِرٌ غَيْرُكَ، حاشاكَ، وَ
طلبيدنى نيست، و گناهم را غير تو آمرزندهاى نباشد، حاشا كه چنين نباشى، و
لااَخافُ عَلى نَفْسى اِلاّ اِيّاكَ، اِنَّكَ اَهْلُ التَّقْوى وَ اَهْلُ
من جز از تو بر خود ترس ندارم، كه تو شايسته آنى كه از تو پروا كنند و اهل
الْمَغْفِرَةِ، صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ، وَاقِضْ حاجَتى،
آمرزشى، بر محمد و آلش درود فرست، و حاجتم را روا كن،
وَاَنْجِحْ طَلِبَتى، وَاغْفِرْ ذَنْبى، وَ امِنْ خَوْفَ نَفْسى، اِنَّكَ
و مطلبم را برآور، و گناهم را ببخش، و دلم را از ترس ايمنى ده، زيرا كه تو
عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ، وَ ذلِكَ عَلَيْكَ يَسيرٌ، امينَ رَبَّ الْعالَمينَ.
بر هر چيز توانايى، و اين كار براى تو آسان است، دعايم را مستجاب كن اى پروردگار جهانيان
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|
تو کیستی که من این گونه ، بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.
تو چیستی، که من ار هر موج تبسم تو
بسان قایق سرگشته روی گردابم!
تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟
تو را کدام خدا؟
تو از کدام جهان؟
تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟
تو در کدام چمن همره کدام نسیم؟
تو از کدام سبو؟
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!
مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!
کدام نشأه دویده ست از تو در تن من؟
که ذره های وجود م تو را که می بینند،
به رقص می آیند،
سرود می خوانند!
چه آرزوی محالی ست زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو:
به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟
تو را به هرچه تو گویی، به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه،صبر مخواه.
که صبر، راه درازی ست به مرگ پیوسته ست!
تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبز ست و راه من بسته ست.
فريدون مشيري
+
نوشته شده در 88/04/02 توسط غريب در پيراهن
|