|
در پشت چار چرخه ی فرسو ده ا ی، کسی خطی نوشته بود: « من گشته ام نبود! تو دیگر نگرد، نیست!» این آیه ی ملال در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت چشمم برای این همه سرگشتگی گریست. چون دوست در برار خود می نشاندمش تا عرصه ی بگوی و مگو می کشاندمش: - در جستجوی آب حیاتی؟ در بیکران این ظلمات آیا؟ در آرزوی رحم؟ عدالت؟ دنبال عشق؟ دوست؟......... ما نیز گشته ایم « و آن شیخ با چراغ همی گشت....» آیا تو نیز،- چون او- « انسانت آرزوست؟» گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جست و جوست. پویندگی تمامی معنای زندگی ست. هرگز «نگرد نیست» سزاواز مرد نسیت....... فريدون مشيري + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن |
|
| ||||||