|
گفت دانایی که: گرگی خیره سر، هست پنهان در نهاد هر بشر! لاجرم جاری ست پیکاری سترگ روز و شب، ما بین این انسان و گرگ زور و بازو چاره ی این گرگ نیست صاحب اندیشه داند چاره چیست ای بسا انسان رنجوری پریش سخت پیچیده گلوی گرگ خویش وی بسا زور آفرین مرد دلیر هست در چنگال گرگ خود اسیر * هر که گرگش را در اندازد به خاک رفته رفته می شود انسان پاک و آن که از گرگش خورد هر دم شکست گرچه انسان می نماید، گرگ هست! و آنکه با گرگش مدارا می کند، خلق و خوی گرگ پیدا می کند. * وای اگر این گرگ گردد با تو پیر روز پیری، گر که باشی همچو شیر ناتوانی در مصاف گرگ پیر * مردمان گر یکدگر را می درند گرگ ها شان رهنما و رهبرند این که انسان هست این سان دردمند گرگ ها فرمانروائی می کنند، وآن ستمکاران که با هم محرم اند گرگ هاشان آشنایان هم اند گرگ ها همراه و انسان ها غریب با که باید گفت این حال عجیب؟... فریدون مشیری/ از کتاب زیبای جاودانه... از دیار آشتی + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن
|
| ||||||