|
"يك عاشقانه ي آرام"...نادر ابراهيمي (عسل: يكي از شخصيت هاي داستان) "مناجات".... سيد مهدي شجاعي . . ... عسل بانوي من! روزگاري ست_ چه بد!_ كه ديگر كلام عاشقانه، دليل عشق نيست، و آواز عاشقانه خواندن، دليل عاشق بودن... *** اي معشوق ازلي! عموم آدميان علي الخصوص مدعيان عاشقي، در مقوله ي عشق عوامند. الفباي سختِ دوست داشتن را به ما بياموز! . . ...خلوص، حاليا قصه يي ست فرسوده؛ و عشق را تنها_ شايد_ طبيباني هرزه در دكان هايشان، به شنيع ترين شكل ممكن، تجربه كنند.... *** خدايا! اگر خلايق به حلال تو قناعت مي كردند، شياطين را اين چنين چيره خويش نمي يافتند. به غناي ما در حلالت بازار شيطان را كساد كن. خدايا! شيطان و نفس به هم دست داده اند تا بندگان خوب تو را زمين بزنند. بي مساعدت تو مقاومت ممكن نيست. . . ... عسل! نامه هاي عاشقانه ي پر شور نوشتن، از متداولترين بازي هاي مبتذل عصر ما شده است؛ چرا كه عشق را محك نمي توان زد، و هيچ معياري در كار نيست. عشق، آنگاه كه به واژه تبديل شد، و به نگاه، و به آواز، و به نامه، و به اشك، و به شعر، و در بسته بندي هاي كاملا متشابه به مشتريان تشنه، عرضه شد، در هر بازار غير مسقفي هم مي توان آن را خريد و به معشوق، هديه كرد؛ و همين عشق را تحقير كرده است. عزيز من! توليد انبوه، راه را، مدتهاست كه بر نامكرر بودن عشق بسته است... *** خدايا! به ما آداب عاشقي بياموز و اصول عشقبازي و راه و رسم كرشمه شناسي. . . اي عزيز! آن چنان غريق درياي غربتمان مكن كه به سمت هر خاشاك عاطفه اي دست نياز دراز كنيم. پناه بر تو از تنهايي و غربت و بي كسي. . خدايا! آنقدر تعابير دوست داشتن، براي غير تو مستعمل شده كه نمي دانم با كدام واژه بگويم: دوستت دارم + نوشته شده در 87/04/05 توسط غريب در پيراهن
|
| ||||||